<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهندسی عشق</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/</link>
<description>دوست داشتن از نوع مهندسی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Oct 2009 12:57:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>آموزش</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 12:57:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون هیچ توضیحی و قضاوتی</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت
خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته
شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد
و با دستان لرزان نامه رو خوند : &lt;br /&gt;پدر عزیزم، &lt;br /&gt;با اندوه و افسوس
فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون
می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو
با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو
نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور
سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست،
پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون
یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک
داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز
کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می
کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام
کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه
درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران
نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز،
مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو
ببینی. &lt;br /&gt;با عشق، &lt;br /&gt;پسرت، &lt;br /&gt;John &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پاورقی :&lt;/strong&gt;
پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy.
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به
کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن
بود، بهم زنگ بزن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 10:30:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معجزه عشق</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;PostContent&quot;&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;243&quot; width=&quot;299&quot; alt=&quot;thing-called-love&quot; src=&quot;http://napteam.com/wp-content/uploads/2009/02/thing-called-love.jpg&quot; title=&quot;thing-called-love&quot; class=&quot;size-full wp-image-3459 alignnone&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شواهد علمی نشان می دهند که عشق های
طولانی مدت و پایدار و آرامش بخش، اثرات مفید بسیاری بر سلامت بدن دارند.
کاهش فشار خون، کنترل بهتر استرس، تقویت سیستم ایمنی بدن، تنها نمونه هایی
از اثرات اعجاب انگیز عشق بر سلامت عمومی بدن هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عشق و سلامتی از راههای مختلفی به هم گره
خورده اند. انسان نیازمند ارتباط است و وقتی ارتباطاتش را گسترش می دهد به
منافع زیادی دست پیدا می کند که شاید یکی از گرانبهاترین این منافع عشق
است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در ادامه ۱۰ رابطه عشق با سلامت بدن که توسط تحقیقات علمی به اثبات رسیده اند، ارائه می شود:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۱- مراجعه کمتر به پزشک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تحقیقات ثابت کرده اند که روابط عاشقانه
باعث ابتلا کمتر به بیماری ها می شود. تا کنون کسی نتوانسته علت این
ارتباط بین عشق و سلامت را به طور دقیق توضیح دهد، ولی فرضیات مختلفی در
این رابطه مطرح شده اند. عده ای بر این عقیده اند که کلا سیستم بیولوژیکی
انسان به گونه طرح ریزی شده است که همیشه باید در اجتماعات کوچک و با
دیگران زندگی کند و اگر چنین اتفاقی نایفتد سطح استرس در فرد بالا رفته و
این خود منجر به ضعف سیستم ایمنی و ابتلا به بیماری های مختلفی می شود.
فرضیه دیگر این است که افرادی که دارای رابطه عاشقانه با یکدیگر هستند،
بیشتر مواظب سلامت یکدیگر هستند. برای مثال یک همسر و دوست واقعی بیشتر می
تواند شما را به خوردن سبزیجات و میوه ها و یا رعایت بهداشت دهانتان تشویق
کند. وتمام این عادت های خوب مساوی است با ابتلا کمتر به بیماری ها.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۲- کاهش احتمال ابتلا به افسردگی و سو مصرف مواد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مطابق گزارش Health and Human Services
داشتن یک رابطه عاشقانه بلند مدت باعث کاهش ابتلا به افسردگی در مردان و
زنان می شود. همچنین مطابق همین گزارش کاهش استفاده از مشروبات الکلی و
اعتیاد به مواد مخدر نیز از دیگر اثرات یک رابطه عاشقانه بلند مدت مخصوصا
در جوانان است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۳- کاهش فشار خون&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محققان به این نتیجه دست یافته اند که
افراد دارای روابط عاشقانه پایدار دارای  فشار خون بهتری هستند. و در
مقابل، نوسانات فشار خون در مواجهه با هیجانات در افراد فاقد این روابط
بیشتر است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۴- اضطراب کمتر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محققان در University of New York اقدام
به گرفتن تصاویر MRI از مغز افرادی که دارای روابط عاشقانه بودند
کردند(Functional MRI). آنها مشاهده کردند که در این افراد قسمت هایی از
مغز که باعث ایجاد وابستگی می شود فعال تر، و قسمتی از مغز که باعث ایجاد
اضطراب و دلهره می شود، دارای فعالیت کمتری است. نتایج این مطالعه در
کنفرانس سال ۲۰۰۸ Society for Neuroscience ارائه شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۵- کنترل طبیعی درد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نتایج Functional MRI همچنین نشان داد که
قسمتی از مغز که باعث کنترل درد می شود نیز در افراد دارای روابط عاشقانه
پایدار، فعال تر است. در مطالعه دیگری که ۱۲۷۰۰۰ نفر در آن شرکت کرده
بودند، به اثبات رسید که در افرادی که دارای روابط عاشقانه هستند، میزان
بروز سردرد و کمردرد بسیار کمتر از سایر افراد است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۶- کنترل بهتر استرس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر عشق باعث کنترل درد می شود، آیا نمی تواند بر روی استرس تاثیر مثبت داشته باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تحقیقات وجود این اثر مثبت را اثبات کرده
اند. چنانچه شما با یک شرایط استرس زا روبرو شوید و در این حین فردی که
شما را دوست دارد در کنار شما باشد، قاعدتا بهتر می توانید آن شرایط را
تحت کنترل خود درآورید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۷- تقویت سیستم ایمنی و کاهش ابتلا به بیماری ها&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همانطور که می دانیم، روابط عاشقانه باعث
کاهش استرس و اضطراب و افسردگی می شوند که این موارد هم به نوبه خود باعث
افزایش قدرت دفاعی بدن می شوند. محققان در Carnegie Mellon University به
این نتیجه رسیده اند که افراد دارای روابط عاشقانه در مواجهه با ویروس
سرماخوردگی و آنفلوانزا، کمتر از دیگر افراد به این بیماری ها  مبتلا می
شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۸- بهبودی سریع تر زخم ها و بیماری ها&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قدرت روابط عاشقانه باعث افزایش سرعت
بهبودی پس از ابتلا به بیماری ها و زخم ها می شود. محققان در Ohio State
University Medical Center بر روی منطقه محدودی از پوست افراد مورد مطالعه
جوش هایی را ایجاد کردند و سپس روند بهبودی را در افراد مورد بررسی قرار
دادند. نتایج نشان داد که سرعت بهبودی جوش ها در افرادی که تازه ازدواج
کرده بودند دو برابر بیشتر از افرادی بود که مجرد و فاقد روابط عاشقانه
بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۹- طول عمر بیشتر&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک کار تحقیقاتی بزرگ در دهه ۱۹۹۰ به مدت
۸ سال انجام شد و موضوع آن “بررسی اثر ازدواج های بر پایه عشق بر بروی
میزان مرگ و میر” بود. نتیجه این تحقیق به این صورت منتشر شد که “میزان
مرگ و میر در افرادی که ازدواج کرده بودند به میزان ۵۸% کمتر از افرادی
بود که هرگز ازدواج نکرده بودند.”&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;۱۰- زندگی شاد تر و راحت تر&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنا بر مطالعه ای که در Journal of
Family Psychology منتشر شد، شاد بودن بیش از اینکه به میزان درآمد
خانواده وابسته باشد، به میزان صمیمیت و کیفیت رابطه افراد خانواده وابسته
است. همچنین شواهد دیگری نیز وجود دارد که وجود عشق در خانواده باعث
افزایش قدرت افتصادی خانواده نیز می شود.&lt;/p&gt;

&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 15:21:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا ، آرایشگرو....</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;postbody&quot;&gt;مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
وقتی به موضوع ((خدا)) رسید
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
:مشتری پرسید
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
چرا باور نمیکنی؟
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
:آرایشگر جواب داد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
آرایشگر کارش را تمام کرد و
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
مشتری از مغازه بیرون رفت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
مردی را دید با موهای بلند و کثیف
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
:و به آرایشگر گفت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
:آرایشگر گفت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
چرا چنین حرفی میزنی؟
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
من اینجا هستم. من آرایشگرم
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
همین الان موهای تو را کوتاه کردم
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
:مشتری با اعتراض گفت
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
نه. آرایشگرها وجود ندارند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
!خدا هم وجود دارد
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 14:11:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی اوقات...</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; src=&quot;http://ayeh.rahyad.googlepages.com/lgqqw.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
گاهی اوقات آدمها به یکی از این فرشته کوچولو ها نیاز دارن تا حرفایی رو که نمیشه به زبون آورد به مخاطب برسونن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;img border=&quot;0&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; src=&quot;http://ayeh.rahyad.googlepages.com/42-16580791.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
گاهی اوقات آدمها نمی دونن تولد یه دوست رو چه طور تبریک بگن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;img border=&quot;0&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; src=&quot;http://ayeh.rahyad.googlepages.com/a31a9ba08ee874fad9b5b0ac069b581c479.jpeg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
گاهی اوقات آدمها همه چیز رو از پشت شیشه ی بارونی قشنگ و ناز می بینن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;img border=&quot;0&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; src=&quot;http://ayeh.rahyad.googlepages.com/42-19679278.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
گاهی اوقات آدمها عقلشون به بعضی چیزا قد نمی ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;img border=&quot;0&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; src=&quot;http://ayeh.rahyad.googlepages.com/42-18438844.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
گاهی اوقات آدمها دیگه نمی دونن چی کار کنن یا چی بگن.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 11:27:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار برای زندگی یا زندگی برای کار؟؟؟؟؟؟؟</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.napteam.com/wp-content/uploads/2008/07/heaven-watch.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;150&quot; width=&quot;200&quot; src=&quot;http://www.napteam.com/wp-content/uploads/2008/07/heaven-watch.jpg&quot; class=&quot;size-full wp-image-1599&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.&lt;br /&gt;
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟&lt;br /&gt;
بله حتما”، چه سوالی؟&lt;br /&gt;
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟&lt;br /&gt;
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد، چرا چنین سوالی می کنی؟&lt;br /&gt;
فقط می خواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟&lt;br /&gt;
اگر باید بدونی خوب می گویم، ۲۰ دلار.&lt;br /&gt;
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید و سپس به پدر نگاه کرد و گفت: می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟&lt;br /&gt;
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود
که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو،
فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار می کنم و
برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.&lt;br /&gt;
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن
پول از من چنین سوالی بپرسد؟ بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر
کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی
بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم
پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.&lt;br /&gt;
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.&lt;br /&gt;
خواب هستی پسرم؟&lt;br /&gt;
نه پدر، بیدارم.&lt;br /&gt;
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه
ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.&lt;br /&gt;
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.&lt;br /&gt;
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و
غرولندکنان گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟&lt;br /&gt;
پسر کوچولو پاسخ داد: برای این که پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من
۲۰ دلار دارم، می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم…&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 19:57:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگترین اشتباه !!!!!  </title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;table cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; class=&quot;rowtable trow stripped&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign=&quot;top&quot; class=&quot;row_title_new&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style=&quot;padding-top: 0px; vertical-align: top;&quot; class=&quot;row_text2&quot;&gt;&lt;div class=&quot;row_body_large&quot; id=&quot;body_blog_551769&quot;&gt;&lt;div class=&quot;clearfix&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.cloob.com/public//public/images/smiles/3.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.cloob.com/public//public/images/smiles/3.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.cloob.com/public//public/images/smiles/2.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.cloob.com/public//public/images/smiles/3.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.cloob.com/public//public/images/smiles/3.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.cloob.com/public//public/images/smiles/3.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;h4&gt;کلاس دهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی سر کلاس زبان نشستم ..به بهترین دوسـتم و موهای
بلند و ابریشمینش چشم دوخنم و آرزو کــردم که کاش مال من بود ..ولی اون
هیچ توجهی به من نداشت و میدونستم که احساسی به من نداره . .بعد از کلاس
اون به طرف من اومد و ازم جزوه هایی رو که دیروز گم کرده بود و نداشت
درخواست کرد من جزوه هارو بهش دادم و اون ازم تشکر کردو صورتمو بوسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt; &lt;/h4&gt;
&lt;h4 align=&quot;center&quot;&gt; &lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;&lt;br /&gt;---------------------&lt;br /&gt;کلاس یازدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..تلفن زنگ زد
..خودش بود خیلی ناراحت بود و زیر لب چیزایی با گریه میگفت درباره این که
چه جوری قلبش از عشق شکسته بود از من خواست برم اون جا که تنها نباشه و من
رفتم ..تا روی مبل نشستم و به چشمای نازش خیره شدم آرزو کردم که کاش مال
من بود .. ولی اون این احساس رو نداشت و من اینو می دونستم .بعد از دوساعت
و دیدن یه فیلم کمــدی و خوردن سه بسته چیپس ..تصمیم گرفت که بره بخوابه
..به من نگاه کرد و گفت :متشکرم و ضورتمو بوسید...&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt; &lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;-------------------------&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;سال آخر&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;روز قبل از جشن اون به اتاق من اومد و بهم گفت که دوستش مریض شده و به
نظر نمیاد به این زودی حالش خوب شه و کسی رو ندارم که باهاش تو جشن شرکت
کنممنم کسی رو نداشتم که باهاش برم به جشن ....ما تو کلاس هفتم به هم قول
داده بودیم هر موقع خواستیم بریم جایی و کسی رو نداشتیم ..مث دو تا دوست
با هم به اون جا بریم ..شب جشن ..وقتی همه چی تموم شده بود ..من جلوی پله
های خونه شون ایستاده بودم و به اون خیره شده بودم که داشت به من لبخند
میزدو با چشمای مث کریستالش به من خیـره شده بود ..من آرزو کردم که اون
مال من بود ولی اون این جوری فکر نمیکرد و احساس مـن رو نداشـت و من اینو
می دونستم ..اون گـــــــــفت :خیلی خوش گذشت ..مرسی ...وصورتــمو بوسید &lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt; &lt;/h4&gt;
&lt;h4 align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i35.tinypic.com/qxnitj.jpg&quot; alt=&quot;qxnitj.jpg&quot; /&gt;&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;&lt;br /&gt;روز فارغ التحصیلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزا و هفته ها و ماهها تا چشم به هم
زدم گذشت و روز فارغ التحصیلی رسیـد ..من می دیدم که اون مث یه فرشته
خرامان خرامان رفت بالای سن و مدرکش رو گرفت ..آرزو کردم که کاشکی مال من
بود ولی اون احساس منو نداشت و من اینو خبر داشتم ..قبل از این که همه برن
خونه شون اون با لباس فارغ التحصیلیش اومد به طرف من و شروع به گریه کرد
..من اونو در آغوش گرفتم و دلداریش دادم ..بعدش اون سرشو از روی شونه من
بلند کرد و گفت :تو بهترین دوست منی ازت ممنونم و صورتمو بوسید ...&lt;/h4&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;h4 align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i37.tinypic.com/wbxrvk.jpg&quot; alt=&quot;wbxrvk.jpg&quot; /&gt;&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------&lt;br /&gt;چند سال بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی
نیمکت کلیسا نشسته ام ..و اون داره ازدواج میـــکنه ..من به اون نگاه
میکردم که بله رو میگه و به ســوی زندگی جدیدش میرفت...با یه مرد دیگه
ازدواج کرد ..من میخواستم که اون مال من باشه ...ولی اون این احساس رو
نداشت و من اینو میدونستم قبل از این که بره به طرف من اومد و گفت ..تو هم
اومدی !!!و ازم تشـکر کرد و صورتمو بوسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.. همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تشییع جنازه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالها
گذشت...داخل تابوت به دختری نگاه کردم که یه زمانی بهترین دوستم بود
....تو مراسم ترحیم .اونا دفتر خاطراتش رو که در زمان تحصیل نوشته بود
خوندن ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون نوشته بود :من به اون خیـــره شدم و آرزو کردم که
کاشــــکی مال من بود ولی او احساس منو نداشت و من خبر داشتم ..من میخواسم
بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که دوست ساده باشیم ..من عاشقش بودم
ولی نفهمیدم چرا روم نشد بهش بگم ..من آرزو داشتم که اون بهم بگه که عاشق
منه ..با خودم فکر کردم و اشک ریختم که کاشکی من گفته بودم&lt;/h4&gt;
&lt;h4&gt; &lt;/h4&gt;
&lt;h4 align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i34.tinypic.com/ano36g.jpg&quot; alt=&quot;ano36g.jpg&quot; /&gt;&lt;/h4&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 23 Nov 2008 15:36:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دفتر خاطرات یک عروس</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;postbody&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: red;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
 
&lt;br /&gt;
دوشنبه
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی
سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور
کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی
من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض
بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم . &lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
سه‌شنبه 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه‌ی اون نوشته
بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور
رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون .
نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم
اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن. &lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
چهارشنبه 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی
این کار که می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین. پس من
آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم
کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
پنج‌شنبه 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب من هم یه
دستور جدید رو امتحان کردم . تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین
و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این
که اونو بخورین . &lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی
که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که
یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. &lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟ 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم. 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
جمعه 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو
یه کاسه بریز و بزن به چاک . (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان
عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی
فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که
ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند. &lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
شنبه 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم روز
یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ
رو واسه یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد . قبلا به این نکته تو
مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و
با کفش‌های خوشگلش ...وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.. &lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود. 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش برقصه. 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟ 
&lt;br /&gt;

&lt;br /&gt;
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه .... مطمئنم ...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;postbody&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 10:59:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق حقیقی بدون گل سرخ</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; از
حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.
در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; يک
خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه
شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک،
شش گوسفند و يک گاو است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; در راهروي بيمارستان يک تلفن
همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي
بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده
مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و
گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را
ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود.
بزودي برمي گرديم...»&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را
براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود
ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم،
مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع
کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم
رفت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته
سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي
با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه
چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل
شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي
او شد که هنوز بي هوش بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; صبح روز بعد زن به هوش آمد. با
آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که
ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي
خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; همه
چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي
بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از
کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به
آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.» &lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگاهم
به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني
نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين
که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي
نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين
که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; در
آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که
بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين
شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و
سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 05:46:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قوانین مورفی</title>
<link>http://engineerlove.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;لازم به ذکر است بگم آقای مورفی منفی بافترین افراد زمین است و در آخر هم جانش را از دست می دهد به خاطر منفی بافیهایش&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;شما همیشه مثبت بیندیشید که همه چیز مثل من بر وفق مرادتون می شه&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون صف&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: 700; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون تلفن:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون تعمیر:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون کارگاه:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون معذوریت:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;اگر&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(68, 68, 68);&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون حمام:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون روبرو شدن:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون نتیجه:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون بیومکانیک:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون تئاتر:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قانون قهوه:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;word-spacing: 4px; direction: rtl; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#444444&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; color: rgb(68, 68, 68);&quot;&gt;قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید&lt;span id=&quot;lw_1225825217_2&quot; class=&quot;yshortcuts&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 17:54:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engineerlove&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>engineerlove</dc:creator>
<guid>http://engineerlove.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
