آرزوهای انسان
روزی کارگر ساده ای بر روی دامنه ی کوهی مشغول کندن سنگ های کوه بود.
خورشید با تمام توانش می تابید و کارگر از شدت گرما و عرق بیحال شده بود.
تصمیم می گیردکه کمی بنشیند و استراحت کند. در همین مدت با خود فکر می
کند که این خورشید چقدر پرنور و گرم است. خورشید خیلی بزرگ و زیبا هم
هست. ای کاش من خورشید بودم. همین موقع تبدیل به خورشید می شود. از نگاه
خورشید همه چیز را می توانست ببیند. روی زمین هر چه می گذشت او خبردار می
شد و می توانست زمین را گرم کند, آبها را بخار کند و یا یخ ها را ذوب
کند. تا اینکه ابری جلوی اورا گرفت و مانع از تابیدن او به زمین شد. با
خود اندیشید که ابر چقدر نیرومند است که می تواند جلو مرا بگیرد. ای کاش
من هم یک ابر بودم که ناگهان تبدیل به ابر می شود. در آن حال باز زمین را
می توانست ببیند, مانع از تابیدن خورشید می شد و هر جا می خواست می
بارید. اما بادی شروع به وزیدن کرد و او را از آنجا دور کرد. باد هر کجا
که می خواست او را می برد. ابر تصمیم گرفت که باد باشد چراکه نیروی او
بیشتز است. تبدیل به بادی شد و شدیدا شروع به وزیدن کرد. هر کجا می خواست
می رفت و ابرها را جابجا می کرد اما دیری نپایید که کوه بلندی سد راهش
شد. باد هر کاری کرد نتوانست رد شود. باد با خود گفت این کوه نیرومندترین
چیزیست که دیده ام چراکه مانع از عبور من می شود. ای کاش من این کوه
بودم. به آرزویش رسید و تبدیل به کوهی شد. آن کوه بزرگ بود و استوار بر
زمین و می توانست از حرکت باد و ابرها جلوگیری کند. تاره به این نتیجه
رسیده بود که کوه بودن از همه چیز بهتر است اما درد شدیدی احساس کرد و
افکارش به هم ریخت. احساس کرد کسی در حال کندن بدن اوست. نگاهی به پایین
انداخت و دید کارگر ساده ای در حال کار و کندن سنگ هایش است. در تعجب بود
که چطور چنین موجود کوچکی می تواند به او آسیب رساند. همان موقع درسش را
فهمید و از خدا خواست که دوباره همان کارگر ساده باشد.
خورشید با تمام توانش می تابید و کارگر از شدت گرما و عرق بیحال شده بود.
تصمیم می گیردکه کمی بنشیند و استراحت کند. در همین مدت با خود فکر می
کند که این خورشید چقدر پرنور و گرم است. خورشید خیلی بزرگ و زیبا هم
هست. ای کاش من خورشید بودم. همین موقع تبدیل به خورشید می شود. از نگاه
خورشید همه چیز را می توانست ببیند. روی زمین هر چه می گذشت او خبردار می
شد و می توانست زمین را گرم کند, آبها را بخار کند و یا یخ ها را ذوب
کند. تا اینکه ابری جلوی اورا گرفت و مانع از تابیدن او به زمین شد. با
خود اندیشید که ابر چقدر نیرومند است که می تواند جلو مرا بگیرد. ای کاش
من هم یک ابر بودم که ناگهان تبدیل به ابر می شود. در آن حال باز زمین را
می توانست ببیند, مانع از تابیدن خورشید می شد و هر جا می خواست می
بارید. اما بادی شروع به وزیدن کرد و او را از آنجا دور کرد. باد هر کجا
که می خواست او را می برد. ابر تصمیم گرفت که باد باشد چراکه نیروی او
بیشتز است. تبدیل به بادی شد و شدیدا شروع به وزیدن کرد. هر کجا می خواست
می رفت و ابرها را جابجا می کرد اما دیری نپایید که کوه بلندی سد راهش
شد. باد هر کاری کرد نتوانست رد شود. باد با خود گفت این کوه نیرومندترین
چیزیست که دیده ام چراکه مانع از عبور من می شود. ای کاش من این کوه
بودم. به آرزویش رسید و تبدیل به کوهی شد. آن کوه بزرگ بود و استوار بر
زمین و می توانست از حرکت باد و ابرها جلوگیری کند. تاره به این نتیجه
رسیده بود که کوه بودن از همه چیز بهتر است اما درد شدیدی احساس کرد و
افکارش به هم ریخت. احساس کرد کسی در حال کندن بدن اوست. نگاهی به پایین
انداخت و دید کارگر ساده ای در حال کار و کندن سنگ هایش است. در تعجب بود
که چطور چنین موجود کوچکی می تواند به او آسیب رساند. همان موقع درسش را
فهمید و از خدا خواست که دوباره همان کارگر ساده باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:23 توسط مهندس |

