همسر آینده ام...!!!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر
می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر
است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم
و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر
از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم
که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش
یادآور تو و آن شب باشد!
اگر
عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم
تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان
بوده ای!
اگر
دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از
عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمیشود!
اگر
می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم
می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان
همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس
چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر
جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود
تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای
مادیات است.

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول
خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد،
تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق
ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه…
دوستان عزیز این حکایت شاید تخیلی و رویایی باشد ولی در زندگی ما از این موارد زیاد افتاق می افتد و ما همه به جنبه بد آن دل می سپاریم، این داستان کوتاه می تواند تا حدی راهگشای ما در مشکلات باشد.
دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .
فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته جوان تر از او پرسید چرا چنین کاری کردی ؟ او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند»
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند .
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را در حالیکه گریه می کردند دیدند. گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود .
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ آن خانواده اولی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد، فرشته پیرتر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنها بسیار بددل و حریص بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم. جوان همانطور که گفتم: «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند» و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریمخورشید با تمام توانش می تابید و کارگر از شدت گرما و عرق بیحال شده بود.
تصمیم می گیردکه کمی بنشیند و استراحت کند. در همین مدت با خود فکر می
کند که این خورشید چقدر پرنور و گرم است. خورشید خیلی بزرگ و زیبا هم
هست. ای کاش من خورشید بودم. همین موقع تبدیل به خورشید می شود. از نگاه
خورشید همه چیز را می توانست ببیند. روی زمین هر چه می گذشت او خبردار می
شد و می توانست زمین را گرم کند, آبها را بخار کند و یا یخ ها را ذوب
کند. تا اینکه ابری جلوی اورا گرفت و مانع از تابیدن او به زمین شد. با
خود اندیشید که ابر چقدر نیرومند است که می تواند جلو مرا بگیرد. ای کاش
من هم یک ابر بودم که ناگهان تبدیل به ابر می شود. در آن حال باز زمین را
می توانست ببیند, مانع از تابیدن خورشید می شد و هر جا می خواست می
بارید. اما بادی شروع به وزیدن کرد و او را از آنجا دور کرد. باد هر کجا
که می خواست او را می برد. ابر تصمیم گرفت که باد باشد چراکه نیروی او
بیشتز است. تبدیل به بادی شد و شدیدا شروع به وزیدن کرد. هر کجا می خواست
می رفت و ابرها را جابجا می کرد اما دیری نپایید که کوه بلندی سد راهش
شد. باد هر کاری کرد نتوانست رد شود. باد با خود گفت این کوه نیرومندترین
چیزیست که دیده ام چراکه مانع از عبور من می شود. ای کاش من این کوه
بودم. به آرزویش رسید و تبدیل به کوهی شد. آن کوه بزرگ بود و استوار بر
زمین و می توانست از حرکت باد و ابرها جلوگیری کند. تاره به این نتیجه
رسیده بود که کوه بودن از همه چیز بهتر است اما درد شدیدی احساس کرد و
افکارش به هم ریخت. احساس کرد کسی در حال کندن بدن اوست. نگاهی به پایین
انداخت و دید کارگر ساده ای در حال کار و کندن سنگ هایش است. در تعجب بود
که چطور چنین موجود کوچکی می تواند به او آسیب رساند. همان موقع درسش را
فهمید و از خدا خواست که دوباره همان کارگر ساده باشد.

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
جای همتون خالی دیشب خیلی شب عجیبی بود.
چیه تعجب کردین بعد از چند وقت خودم دارم می نویسم؟
راستش خودمم دارم تعجب می کنم چرا دارم می نویسم.
دیروز یکی از زوزهای بسیار عجیب من بود
از صبح برای امتحان زبان عصر درس م یخوندم
سر امتحان کلی خندیدیم و امتحانو خوب دادیم
می خوام کمی از دل تنگی بگم برا استاد زبانم و برا بچه های کلاس
واقعا ً این دو ترم کلاس ها عالی بودن و این ترم آخر استادی که فوق العاده بود و من هرگز فراموشش نخواهم کرد
دیروز با استاد و بچه های کلاس رفتیم کافی شاپ بعدشم رفتیم پیتزایی.....
کلی هوش گذشت.
استادمون ماها رو دوست من صدا می زد.
ما هم افتخار می کنیم که چنین دوستی داشته باشیم.
تقدیم به تمام معلم ها و استاد های خوب دنیا.....
شاد باشین و پیروز
بای



