تبليغاتX
مهندسی عشق
دوست داشتن از نوع مهندسی
شرط عشق


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:35 توسط مهندس |
عشق حقیقی True Love
سلام 
حتما فکر می کنین مغز این مهندس بازم تکون خورده....
اما این بار می خوام از عشق بنویسم .عشقی که حتما وجود داره اما برای رسیدن بهش باید زمان زیادی رو بگذرونی......
این جوری می تونی بفهمی که آیا عشقت واقعی بوده یا نه 
خیلی وقتا ما آدما چند روزی یا چند ماهی عاشق کسی می شیم و بعد از چند وقت راحت فراموشش می کنیم.
چرا؟؟؟!!!!
اما به نظر من یک عشق واقعی باید مدت زمان زیادی با آدم بمونه. رو یا ها و خیال پردازی های عشق جذاب ترین و خاطره انگیز ترین قسمت عشقن....
باید با اونا زندگی کرد به هدف ها رسید با فکر عشقت (نه معشوقت) به آرزوهات برسی 
یک انگیزه درونی و قوی در تو ایجاد کنه. 
بهش خیانت نکنی
فراموشش نکنی
و به خطر اون به قله های موفقیت برسی..
مهم نیست که جسمش در کنارت باشه  مهم اینه که انرژی اون همیشه با تو باشه و بهت نیروی حرکت بده نه اینکه تو یک اتاق یک گوشه مخبوست کنه و شب تا صبح بیدارت نگه داره با چشم گریوون...
عشق حقیقی بهت آرامش میده.هر روز پخته تر از قبلت می کنه و بهت امید میده امید رسیدن و حرکت...
اگه عشقت باعث شد ساکن بشی بدون که داره از درون می پوسوندت و روزی تمام عمرت رو تلف می کنه 
مهم اینه که تو هم بتونی عاشق باشی.....
آیا می تونی اون رو به حرکت واداری؟؟؟؟؟!!!!!
آیا میتونی براش امید باشی؟؟؟
می تونی هواشو داشته باشی بدون اینکه مثل خیلی از آدمای اطرافت اونو حبس کنی؟
مهم این نیست که تو زندون نتونی خلاف کنی چون اونجا قدرتی نداری
مهم اینه که آزاد باشی و بتونی به نام و یاد عشقت پاک باشی.
چیه فکر می کنین عاشق شدم؟؟؟؟؟
شاید.... شایدم نه 
اما مهم اینه که احساسی دارم که بهم امید و شوق حرکت می ده 
شاید خود اون محرک هم ندونه به من چه نیرویی می ده.....
شایدم بدونه........
شاید بهش برسم و شاید هم اونو از دست بدم........
اما امیدوارم این احساس و این انرژی رو از دست ندم....
اگر این احساس رو مدت زیادی از یک نفر دریافت کردین بدونین که این خود عشق است......
و برای عشق حقیقی تون زندگی کنین
من تازه بعد از یک سال و 2 ماه این احساس رو پیدا کردم.....
امید وارم شما در اوایل آشناییتون این احساس رو داشته باشین اما زیاد در کوتاه مدت به اون اعتماد نکنید
این حس باید مدت زیادی با شما بمونه......
شاید بیشتر از 2 سال اما مهم اینه که این حس با شما بمونه
همیشه پر انرژی باشید 
از طرف پر انرژی ترین مرد دنیا .......... آقای مهندس

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:38 توسط مهندس |
تست روانشناسی ازدواج
1-مهريه همسرتان چقدر است ؟
الف)25 شاخه گل
ب)25 تا سنگ پا
ج) كي داده كي گرفته ؟
د)سكه بهار آزادي به تعداد موهاي دماغ باباش!!
2)شباهت مادر زن و مادر شوهر چيست؟
الف) هردو كار عزرائيل رو تسريع مي بخش!
ب)هردو رو با كلمه مادر جون ميشه خام كرد !
ج)هر دو زياد حرف مي زنن!
د) هيچوقت نمي ميرن!
3-به نظر شما در صورت نبودن تهمينه ،رستم با كداميك از كيس هاي زير ازدواج ميكرد؟
الف)سودابه
ب)رودابه
ج)حنا
د)جينفر لوپز
4-اگر شوهرتان روز تولدتان را فراموش كند،چكار ميكنيد؟
الف) به جاي كادوي تولدم مهري ام رو به اجراميذارم.
ب)تاريخ تولدم رو با ميخ روي صورتش حكاكي ميكنم!
ج)روز تولدمو با روز هلاكتش يكي ميكنم.
د)روز تولدش توي آفتابش خرچنگ ميندازم!!
5-مناسب ترين زمان براي بچه دار شدن چه هنگامي است ؟ 
الف)يك سال قبل از ازدواج!!!(خطر :only for American) 
ب)يك سال پس از ازدواج 
ج) يك سال بعد از ازدواج دوم
د) nسال بعد از ازدواج n+1ام ( n=<4)
6-در معدود لحضات عشقولانه زندگي مشترك ، نسبت به همسرتان از چه جمله اي استفاده مي كنيد ؟
الف)I LOVE YOU 
ب) ؟DO YOU LOVE ME 
ج) JOON MADARET LOVE ME 
د)MARTIKE CHALGHOUZ you shoud love me

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:58 توسط مهندس |
وقتی سهراب دانشجو بود

 

خوب يادم هست      
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم     
            نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت      
             همه غش مي كرديم
                   كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز       
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا        
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه         
            به محيط خشن آموزش
                   و به دانشكده علوم سرايت كردم   
رفتم از پله كامپيوتر بالا
            چيزها ديدم در دانشگاه
                  من گدايي ديدم در آخر ترم          
                                  در به در مي گشت
                                       
يك نمره قبولي مي خواست

من كسي را ديدم        
       از ديدن يك نمره ده
             دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم         
     هنگام خطابه    
          به خرچنگ مي گفت ستاره
                   و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود          
         همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك          
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم       
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم      
         من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
         من به يك نمره نا قابل ده خشنودم          
         من به ليسانس قناعت دارم
               من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
               من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
                                   
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 توسط مهندس |
نفرت و سیب زمینی
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:16 توسط مهندس |
شاید حقایق دانشگاه؟؟؟؟!!!!!
زمان : ساعت هفت صبح

مکان : ورودی دانشگاه آزاد اسلامی

آغاز ترم اول.

بنده خدا ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " یوهو ، ایول ، منم دانشجو شدم ، هی " دکتر جاسبی " روت کم شد؟ دیدی هر کاری کردی نتونستی پسر عموتو بیاری تو دانشگاه؟دیدی به حقم رسیدم؟ یوهو ، ایول دانشجو... "

بعدشم موبایلشو در میاره و : " الو؟سلام مامان.آره خودمم آقا مهندس آینده ت... چطوری؟ بابا چطوره؟ دانشگاه؟ خوبه... عالیه. هنوز نرفته همه فهمیدن من قراره ثلث اولو با معدل بیست قبول بشم. همین الان یکی از دانشجوها داشت بهم می گفت بهت واسه هر امتحان پنجاه هزار تومن می دم بهم تقلب برسون... چی؟ من چی گفتم؟ معلومه دیگه گفتم من دنبال پول حروم نیستم. من اومدم خودم قبول شم... باشه مامان... باشه... اگه کس دیگه گفت قبول می کنم. چشم. سلام برسون. خدافظ "

بعدشم حرکت می کنه بره تو دانشگاه که اولین حالو حراست ورودی بهش می ده : " آقای خوشگل... بده ببینم کارت دانشجوییتو... نمی دونی همینجوری نمی شه رفت داخل؟ تازه واردی؟ "
راه می افته می ره دانشگاه و... ترم اول تموم می شه.
 
زمان : هفت و سی دقیقه صبح

مکان : سرویس دانشگاه آزاد اسلامی

آغاز ترم دوم.

بنده خدا بازم ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " ترم اول که خوب تموم شد بریم ببینیم این ترمو چیکار میکنیم. دیدی "جاسبی" هر کاری کردی نتونستی منو اخراج کنی؟
بعدشم موبایلشو در میاره و : " الو؟ سلام مامان... آره خودمم دیگه پس می خوای کی باشه؟ آره هر چی تو می گی. آقا مهندس... خوبه؟ بابا اینا چطورن؟ بی خیال مامان خوبه... بد نیست دانشگاه... دارم می خونم... آره... چی؟ معدل؟... هفده و شصت و یک صدم. آره مامان... نه استادا حقمو خوردن... من رسیدم دانشگاه. کاری نداری؟... خدافظ "
 
زمان : ساعت هشت دقیقه به هشت صبح

مکان : ورودی دانشگاه آزاد اسلامی

آغاز ترم سوم.

ای بابا این میترا چرا نیومد؟...ا؟...اون میترا نیس؟...پس این پسره کیه؟...بی وفای خیانت کار...بره گم شه...دختره هرزه...لیاقتمو نداشت...

کی حال داره بره سرکلاس حالا؟...آقا یه بسته " کنت " بده...

موبایلش زنگ می خوره.با خودش می گه : " مامانه س..." گوشی رو ورمی داره و : " الو؟... سلام... خوبم تو چطوری؟... چه خبر؟... نه می گذره دانشگاه... می گذره خلاصه... " . آروم به سیگار فروش می گه : " کبریت داری؟ ". مامانش می شنوه ازش می پرسه چی گفته. جواب مامانشو می ده : " نه هیچی. تو کلاسیم. این فندک بخاری کلاس خراب شده... نه مادر من شوفاژ کجا بود؟گاز کجا بود... ول کن ترو خدا... خدافظ... خدافظ... حوصله ندارم فعلا... دفه بعد باهاش صحبت می کنم... خدافظ... ".

اواخر ترم دستمال دستش می گیره تا از استاد نمره بگیره تا مشروط نشه... و موفق می شه.
 
زمان : ساعت هشت و سی دقیقه صبح

مکان : منزل دانشجویی

آغاز ترم چهارم.

سیگاری تو دستشه و داره با موبایل فک می زنه : " خوب می گفتی سپیده جان... آره بگو عزیزم... می شنوم... " صدای زنگ بلند می شه. از پنجره بیرونو نگاه می کنه و به سپیده می گه : " سپیده جون بچه ها اومدن درس بخونیم باهم... فعلا کاری نداری... منم دلم تنگ می شه ولی درسم باید بخونم دیگه... قربونت عزیزم...دوست دارم... بوس بوس... خدافظ ".

بعد درو باز می کنه : " سلام مژده جون چطوری؟.... بیا تا کسی ندیدت... "

تلفن زنگ می زنه. نگا می کنه می بینه مامانشه... گوشی رو ورمی داره می گه : " الو سلام مامان... من الان دارم... نه مامان من خوبم... فقط الان دارم درس می خونم... چی؟؟ صدام واسه چی گرفته؟؟؟ " پیش خودش می گه چون جنسش خوب بوده اما به مامانش می گه : " خوب مادر من مال بلند بلند درس خوندنه دیگه... الانم دارم درس می خونم... باشه... خدافظ "
زمان : ساعت یازده و نیم شب

مکان : مجلس پارتی

آغاز ترم پنجم.

صدای موزیک و دنس یه لحظه قطع نمی شه. " دی جی اگوستینو " داره می خونه. دود تمام فضا رو گرفته. چشماش سرخ سرخه. موبایلش زنگ می زنه. همینجور که داره خودشو تکون تکون می ده وشلنگ تخته می ندازه مونیتور گوشی رو می بینه و بعد دکمه سایلنت رو می زنه. رو مونیتور گوشی ، جای اسم تماس گیرنده نوشته : مامان
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:3 توسط مهندس |
و خداوند سکوت را آفرید.............
 
سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين

برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته 
هااست

موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.


سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
در 
پيش از اين.


سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.


سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.


سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.


بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق 
السکوت، مي فروشانند.


سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.


سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.


بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي 
شکنند.


سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.


آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.


ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط

در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است


آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر 
اميدواري مي دهند


وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.


سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.


سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.


سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.


خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.


زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انار 
خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.


بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، 
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.


سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.


غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را

در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.


آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين،

فقط نگاه مي کند


در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت 
برقرار است.


بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را 
به باد مي دهد.


آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.


تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را 
راهنمائي مي کنند.


تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان 
از هم فاصله مي گيرند.


کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.


سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.


بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در 
قبالش گرفته باشند.


در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ 
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.


سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.


دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.


تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر 
ترجمه کند.


قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.


هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت 
مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد


آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.


خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.


آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.


درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ
سرخ، 
سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.

مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز 
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد
 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:30 توسط مهندس |
حروف الفبا
kheili jalebe tahala be manaye ghashange A.B.C.D.E.F.G. deghat kardi

a boy can do every thing for girl

hala barax g.f.e.d.c.b.a

girls forget every thing done and catch a new boy again
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:54 توسط مهندس |
موجودی به نام دختر!!؟؟؟؟
دختر:موجودی است که وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!! 
 وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!! 
وقتی غمگین است آه میکشد 
و وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد .
 وقتی بدش می آید میگوید ویشششش .
 وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی.
 همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند .
 تاریخ تولد و شماره کفش با جناق پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی پوریا پور سرخ را میداند .
از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط مهندس |
انواع دختران در کامپیوتر!!!!!!!!
Types Of Girls...
 
HARD DISK GIRLS:
She remembers everything, FOREVER!
 
RAM GIRLS:
She forgets you, the moment you turn her off.
 
WINDOWS GIRLS:
Everyone knows that she can't do anything right, but no one can live without her!
 
SCREEN SAVER GIRLS:
She is good for nothing but at least she is fun.
 
INTERNET GIRLS:
Difficult to access!
 
SERVER GIRLS:
Always busy when you need her.
 
MULTIMEDIA GIRLS:
She makes horrible things look beautiful.
 
MOBILE-PHONE GIRLS:
When you have vital work, she is inaccessible!
 
CD-ROM GIRLS:
She is always faster and faster!
 
EMAIL GIRLS:
Every TEN things she says, EIGHT are nonsense!
 
VIRUS GIRLS:
Also known as "Wife'' when you are not expecting her, she comes, installs herself and uses all your resources. If you try to uninstall her you will lose something, if you don't uninstall her you will lose everything!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:30 توسط مهندس |
کمبود های مرد ها
 مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي گيرند
و بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25 توسط مهندس |
بهانه های پسرا!!!!!!!!!!!!!
1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (يعنی:خيلی زشتی!)

۲- فاصله سني‌مون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)

۳- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)

۴- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)

۵- من دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)

۶- من با خانمهای همکارم بيرون نمی‌رم. (يعنی:خيلی زشتی!)

۷- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)

8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)

۹- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)

۱۰- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط مهندس |
شباهت دخترا و پسرا !!!!!!!!!!!
-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.
2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن
3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.
4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.
5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغیير شخصيتشونه.
6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره.
7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!
8-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سالگی که از رويا بيرون مي آيند مي بينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!
9-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:1 توسط مهندس |
یک پست مال دختر خانما (عدالت رعایت بشه)
وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، یک ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت!

وقتی تو خیابون راه میریم، کافیه فقط یه دختری از کنارمون رد شه، گردن نیست لامصب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه!

وقتی یه ماشین گیرمون میاد، پا میشیم میریم یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میریم، 100 بار بوق میزنیمو 200 بار ترمز، بعدشم میزنیم به یه پیرزنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره تو توالت عمومی خودش رو دار بزنه.(ربطش رو به توالت عمومی خودت پیدا کن)!

وقتی میریم کوه، پشت دختره میریم بالا از کوه، بعدش کم میاریم و رنگمون سرخ میشه و تازه می فهمیم که دختره کوهنورد بوده!

وقتی حس غرورمون گل میکنه میبینیم دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میریم جلو، با پسره دعوا میکنیم، بعدش که خوب کتکه رو خوردیم می فهمیم که یارو داداشش بوده!

وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 بار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش! و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشت و مال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده!!!
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:11 توسط مهندس |
بهانه های دخترا !!!!!!!!!!!!!!!
بهانه ي دخترا: 1 - فاصله سني مون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي)
 2 - من به تو علاقه به اون صورت ندارم (يعني خيلي بد هيکلي)
 3 - من الان تو موقعيت بدي هستم (يعني دلم يه جا ديگه گيره)
 4 - تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم)
5- من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم (يعني هر غلطي خواستم کردم)
 6 - ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير )

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:49 توسط مهندس |
دختر و پسر در مقایسه ای بی طرفانه
همه‌ی ما می‌دانیم و بر این موضوع واقفیم كه «دختر وپسر ندارد، مهم این است كه بچّه آدم باشد!» پس ما هم با بی طرفی كامل به مقایسه‌ی انواع و اقسام این موجود مهم می‌پردازیم:

1. پیش از دبستان:
دختر و پسر: در این مقطع دختر و پسر فرقی ندارند و بچّه باید سالم باشد. درچنین مقطعی، نوزاد و پس از آن كودك، با اساسی‌ترین و حیاتی‌ترین پرسش‌های زندگی‌اش آشنا می‌شود؛ پرسش‌هایی مانند «بگو مامان» ، «آهان! گفتی بابا درسته عزیزم؟!»،‌ «تو واسه چی اوّل گفتی بابا گل من؟!!‌“ و كم كم پرسش‌هایی مثل «بگو ببینم، مامانو چند تا دوست داری؟»، «بابا رو چی؟ عمّه رو؟! خاله، عمو... دایی... و... ؟!»، «بزرگ شدی می‌خوای چی كاره بشی؟» (حالا بگذریم كه این بچّه تمام سعی‌اش را بكار بگیرد، حداكثر شش سال و نیم تمام دارد‌‌‌‌‌ و چه می‌داند اصلا ً بزرگ شدی یعنی تقریبا چقدر شدی؟!)
علایق: ... (عذر می‌خواهم مزاحم می‌شوم ولی اگر شما یادتان هست در شش‌ماهگی به چه چیزی علاقه داشتید ما را هم خبر كنید!)
مشاغل مورد علاقه: ؟!

2. دبستان:
دختر و پسر: در این حالت هم دختر و پسر فرقی ندارد و مهم این است كه بچّه... ببخشید كودك با مدرسه ارتباط برقرار كند. در این مقطع كودك با پرسش‌هایی نظیر «مدرسه رو دوست داری؟ چند تا؟»، «خانم معلّم رو چی؟» ، «چند تا بیست گرفتی؟»، «چرا بیست گرفتی؟»‏‏، «چرا چند تا بیست گرفتی؟!!» و... مواجه است.
علایق: مامان و بابا، خانم معلّم، مدرسه، درس، ریاضی( ؟! ).
مشاغل مورد علاقه: خلبانی، پزشكی (یك همچین چیزهایی).

3. دبیرستان:
دختر: در چنین مقطعی، دخترها تبدیل می‌شوند به یك جور «من دیگه بزرگ شده‌ام مكرّر. تركیبی از عكس، پوستر، كامپیوتر، دكّه‌ی روزنامه‌فروشی، و «یه كمی هم درس بخون». پرسش‌های مهمی كه با آن مواجه می‌شوند عبارتست از: «تو چرا اُفت تحصیلی پیدا كردی؟!»، «تو چرا تازگی‌ها این قدر جلوی آیینه‌ای؟!»، «گوشی تلفن كو؟!!»
علایق: آشنایی با انواع و اقسام دوستان، دلتنگی برای انواع و اقسام دوستان(!)، انواع چت روم، CD، گوشی تلفن، موسیقی و...
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، نوازندگی و حالا شاید پزشكی!

پسر: تركیبی از «تو دیگه مرد شدی»، «پسرم بزرگ شده»، «آخه پسر تو كی می‌خوای بزرگ بشی؟»، «پسرم، می‌خوای در آینده‌ی نزدیك بزرگ بشی یا آینده‌ی دور؟!» افه، رو كم كنی، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تریپ رفیق‌بازی و معرفت و اینا.
علایق: رفیق، فوتبال، منچستر، یوونتوس، بایرن (البته از سایر تیم‌های از قلم افتاده معذرت!)، ایضا ً موارد بالا.
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، خوانندگی، شغل نان و آبدار... همان شغل نان و آبدار.

4. پیش‌دانشگاهی:
دختر و پسر فرقی ندارند، اغلب در این مقطع هر دو گروه شكل اضطراب می‌شوند. یك چیزی در مایه‌های «گنجشكِ نگران ِ آینده و در عین حال عصبی!» همچنین در دو حالت عزیزان حال خود را درك نمی‌كنند: یكی زمانی كه درس‌ها زیاد است، وقت هم كه كم است، پس دوستان حال عصب دارند؛ دیگر زمانی كه درگیرند، چون درس‌ها را مطالعه نموده‌اند ولی می‌ترسند فراموششان شود! تركیبی از كتاب، جزوه، تست، كنكور، زندگی، درس، درس = همه‌ی بقیه‌ی زندگی و مانند اینها.
علایق: یادگیری روش‌های تست زدن در سه سوت دو سوت و نیم و كمتر، دانشگاه و اینا...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: پزشكی، مهندسی، «هر چی قبول بشم»، «وای خدا نكنه قبول نشم!»
پسر: مبارزه با سربازی!، مهندسی، پزشكی و...

5. دانشگاه:
دختر و پسر: تركیبی از جزوه، «عطر گل‌های بهاری»، «عشقمون كاشكی همین جوری بمونه!» و... پرسش‌های متداول: «عشق یعنی چه؟!!»، «كلاس تشكیل نمی‌شه؟»، «عشق یا ثروت، مسئله كدام است؟»، « ‌(با نازخوانده شود لطفا) فعلا می‌خوام درسمو ادامه بدم (آره دیگه؟!)»
علایق:
دختر: بوفه‌ی دانشكده، ردیف جلوی كلاس، دو در نمودن كلاس و...
پسر: علایق : ایضا ً بوفه ، ردیف آخر كلاس ، ایضا ً دو دَر نمودن كلاس...

مشاغل مورد علاقه:
دختر: شغل پر درآمد، شغل HIGH CLASS و...
پسر: شغل مناسب و پر درآمد... شغل مناسب... شغل
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط مهندس |
به افتخار هرچی پسره!!!!!!!!
۱.هميشه از نام خانوادگی ما استفاده می شود!

2.مدت زمان مكالمه‌ي تلفني ما حداكثر30 ثانيه است!

3.براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريم!

4.در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودمان باز مي‌كنيم!

5.دوستان ما توجهي به كاهش يا افزايش وزن ما ندارند!

6.جنسيت ما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست!

7.لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالمان بكشيم!

8.ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيم حمام كنيم و براي رفتن به مهماني آماده شويم!

9.همكارانمان نمي‌توانند اشك ما را در بياورند!

10.اگر در 34 سالگي هنوز مجرديم، احدي به ما ايراد نمی گیرد!

11.رنگ اجزای صورت ما در هر صورت طبيعي است!

12. با يك دسته گل مي‌توانيم بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيم!

13.وقتي مهمان به خانه‌ي ما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيم!

14.بدون هديه مي‌توانيم به ديدن تمام اقوام و دوستانمان برويم!

15.مي‌توانيم آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيم!

16.حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيم!

17.ضرورتي ندارد روز تولد دوستانمان را به خاطر داشته باشيم!

18.هر ساعتی دلمون بخواد میتونیم از خونه بیرون بریم و هر ساعتی دلمون بخواد میتونیم برگردیم!

19. ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيم شد!!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:49 توسط مهندس |
دانشگاه؟؟؟؟؟؟!!!!
اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي!
اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر!


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.
ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاسور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.


* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم.سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و از پنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند.ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند.پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم!


* سري به يكي از كافي شاپ هاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون!


* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم. 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم)!

* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها ...

حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:18 توسط مهندس |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا