تبليغاتX
مهندسی عشق
دوست داشتن از نوع مهندسی
آتش و چشمه
سلام
شاید نمیشه آتش و چشمه رو با هم جمع کرد.شاید من نمی تونم روح خفته در اعماق آتش رو ببینم و شاید او نمی تواند احساس زیبای چشمه را درک کند.
ما هر دو مقصریم اما چشمه بر خلاف ظاهر سردش هرگز نمی خواهد بر آتش پیروز شود.آتش باید دیگری را بسوزاند نه اینکه با آب خودش را خاموش کند.آتش باید چوب را بسوزاند نه من چشمه را.
وقتی چوب شعله می کشد آتش به اوج اهداف و آرزوهایش می رسد.و ما چه کوته فکریم که می اندیشیم که سوختن یعنی فنا شدن.اما ما نمی فهمیم که آتش با سوختن به اوج میرسد و آرزوی هر آتشی شعله ور شدن است نه خاموش شدن با آب.
آتش زندگی هر کدام از ما باید در پی چوب روانه شود نه اینکه با آب چشمه خود را خاموش کند
تقدیم به آتش رفته از زندگی ام
امیدوارم هر روز شعله ور تر بشی و  به آرزوهات برسی
از طرف چشمه تنها اما روان

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:45 توسط مهندس |
غم نبودن
 
زندگی به من آموخت که چگونه به تو فکر کنم 
 اما فکر کردن به من نیاموخت که در زمان بی تو بودن چگونه زندگی کنم  
 
خانم مهندس 
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:23 توسط مهندس |
غم نبودن
شگفتا !
وقتی بود نمی دیدم ، وقتی می خواند نمی شنیدم ... وقتی دیدم که نبود ... وقتی  شنیدم که نخواند ...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه ی آتش باشی و نه آب  و چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه ی آتش، و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!
چه بگویم ؟
راستی او به من چه آموخت ؟ هیچ! او به من نیاموخت ، چه خود نمی دانست. من از او آموختم . چه گرانبهایند انسانهایی که بزرگواری ها و عظمت های دوست داشتنی و زیبایی های لطیف و قیمتی انسانی دارند و خود از آن آگاه نیستند. این این از آن مقوله "نفهمیدن" هایی است که  به روح ارجمندی تعالی و عزیزی می بخشد
 
خانم مهندس
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:22 توسط مهندس |
آزادی!

آرزوهای آدما عجب چیزای جالبی هستن.
تموم آرزوی یک پسر سکسه.جالب اینه که دختره براش می میره اما می گه من واسه سکس می خوامت. به قول مدیر رستوران نازنین دنیای غریبی است.
اما ما آدما باید بفهمیم و الکی دلمونو به کسی نبندیم.مخصوصا پسرا.حتما تجربه دارین که تا یکی رو دوست دارین و شما می خواهینش حیلی باهاتون خوبه.قربون صدقه تون می ره.اما به محضه ورود یکی که شرایط جسمی! بهتری داشته باشه و بتونه زود تر بهشون بده فوری میره با اون آدم و گور بابای عشق و علاقه
و مطمئن باشین که همیشه یکی با وضعیت جسمی! بهتر هست که می تونه دوست پسر ، عشق یا شوهرتون رو ازتون بگیره
پس به هر چیزی دل نبندین مخصوصا پسراکه تنها چیزی که از زندگیشون می خوان سکسه اونم هر چه خوشکلتر بهتر
پس دختر خوب بهتره بری دنبال شوهر و وقتتو واسه پسری که می گه دوستت داره حروم نکنی که همش حرف مفته
این روزا پسرا جسمت رو می بینن نه علمتو.نه ظاهرتو.نه اخلاقت رو
نه افکارتو
نه پاک بودنتو
نه سالم بودنتو
نه هیچ چیز دیگرو
فقط و فقط سکس
سکسه که اونا رو یک شبه به  آرزوهاشون می رسونه.
جاله که اکثرشونم حرف مفت میزنن که ما عاشق زندگی تو یک کلبه هستیم و از تجملات بدمون می آد و زنمون باید با فرهنگ باشه و افکار و عقایدش برامون مهم ترین چیزه و هزار تا جفنگ دیگه
از امروز این مهندس هم دیگه عاشق نیست.اصلا براش مهم نیست
آزادی افکارش براش مهمه
و افتخارشم اینه که واسه محبت نمیره با یک آدم اهل سکس دوست بشه و خودشو به ظاهر طرف بفروشه.
خودش تلاش می کنه تا به ارزوهاش برسه
شاید تو این راه همسفری هم پیدا کنه که یک روز،یک ماه یک سال یا شایدم تا آخر عمر همسفرش باشه
اگه تو خونه شوهر زندگی کنه شرف داره به اینکه بخواد با ظاهر و قیافه و قدرت سکسیش  دل پسری رو بدست بیاره و با فروش جسم خودش به اون تحت نام عشق توی یک قصر خیالی زندگی کنه
آزاد باشین و آزاد زندگی کنین حتی توی اعماق دره ها
اما میدونین که ازادین
و این بهتر از زندگی تو قفس در کاخی در بلند ترین قله است
روز خوبی داشته باشین خوانندگان آزاد وبلاگ من...

 

خانم مهندس

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:29 توسط مهندس |
حدیث؟
آرزوهای آدما عجب چیز جالبی هستن.
تموم آرزوی یک دختر ازدواجه.جالب اینه که براش می میرن اما می گن ما واسه ازدواجمون زوده.به قول مدیر رستوران دنیای غریبی است نازنین
اما ما آدما باید بفهمیم و الکی دلمونو به کسی نبندیم.مخصوصا ً دخترا.حتما تجربه دارین کن تا یکی رو دوست دارین و شما می خواهینش حیلی باهاتون خوبه.قربون صدقه تون می ره.اما به محضه ورود یکی که شرایط مالی بهتری داشته باشه و بتونه زود تر ازدواج کنه فوری میره با اون آدم و گور بابای عشق و علاقه
و مطمئن باشین که همیشه یکی با وضعیت مالی بهتر هست که می تونه دوست دختر ، عشق یا زنتون رو ازتون بگیره
پس به هر چیزی دل نبندین مخصوصا دخترا که تنها چیزی که از زندگیشون می خوان شوهره اونم هر چه پولدارتر بهتر
پس پسر خوب بهتره بری دنبال پول و وقتتو واسه دختری که می گه دوستت داره حروم نکن که همش حرف مفته
این روزا دخترا پولت رو می بینن نه علمتو.نه ظاهرتو.نه هیکلت رو
نه افکارتو
نه پاک بودنتو
نه سالم بودنتو
نه هیچ چیز دیگرو
فقط و فقط پول
پوله که اونا رو یک شبه به همه آرزوهاشون می رسونه.
جاله که اکثرشونم حرف مفت میزنن که ما عاشق زندگی تو یک کلبه هستیم و از تجملات بدمون می آد و شوهرمون باید با فرهنگ باشه و افکار و عقایدش برامون مهم ترین چیزه و هزار تا جفنگ دیگه
از امروز این مهندس هم دیگه عاشق نیست.اصلا براش مهم نیست
آزادی افکارش براش مهمه
و افتخارشم اینه که واسه پول نمیره با یک آدم پولدار ازدواج کنه و خودشو به پول بفروشه.
خودش تلاش می کنه تا به ارزوهاش برسه
شاید تو این راه همسفری هم پیدا کنه که یک روز،یک ماه یک سال یا شایدم تا آخر عمر همسفرش باشه
اگه تو کلبه زندگی کنه شرف داره به کسی که با پول دیگری و با فروش خودش به اون تحت نام ازدواج توی یک قصر زندگی کنه
آزاد باشین و آزاد زندگی کنین حتی توی اعماق دره ها
اما میدونین که ازادین
و این بهتر از زندگی تو قفس در کاخی در بلند ترین قله است
روز خوبی داشته باشین خوانندگان آزاد وبلاگ من
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:52 توسط مهندس |
حدیث من،حدیث او

اسم وبلاگم هست حرف و حدیث های دو مهندس!البته اسم وبلاگ اونم هست !اما اسم وبلاگمون این نیست!یعنی ما وبلاگ مشترک نداریم .یعنی ما هیچ چیز مشترکی نداریم .یعنی فکر کنم واسه اولین بار یه اشتباه توآدرس های IP اینترنت شده و آدرس وبلاگ من و اون یکی شده.شایدم یه زمانی این اسم مشترک بود.نمی دونم کی .فکر کنم خیلی وقت پیش از این.مثلاً 20 ، 30 ،یا 40 سال پیش !..صبر کن ببینم...من که اون موقع ها اصلاً به دنیا نیومده بودم!!

بگذریم ! این اسم دو بخش.بخش اول حرفهای دو مهندس،بخش دوم حدیث های دو مهندس! که البته این دو با عنصر ترکیب در ادبیات میشن "حرف و حدیث های دو مهندس"!

نمی دونم کی این اسم رو واسه وبلاگ انتخاب کرد.من یا اون.مهندس یا رهگذر.نمی دونم این اسم سخت افزاریه یا نرم افزاری. نمی دونم این اسم مونث یا مذکر.نمی دونم اونی که این اسم رو انتخاب کرده بستنی دوست داشته یا شیر کاکائو.نمی دونم عاشق بوده یا معشوق.صادق بوده یا دروغ گو.دوست بوده یا دوست دار،مهربون بوده یا سنگدل....

اما یه چیز رو می دونم اینکه حدیثِ من الان خوشبخت ترین آدم روی زمین ِ .چون دیگه نه عاشق ِ نه معشوق.دیگه مجبور نیست دروغ بگه که شیر کاکائو دوست داره.دیگه مجبورنیست از گفتن حقیقت به اونی که یه زمانی دوستش داشت بترسه.چون دیگه کسی رو دوست نداره.دیگه مجبور نیست اکواریوم زندگیش رو گل آلود کنه تا کسی توش رو نبینه.دیگه نباید نگران تنهایی باشه چون حالا مطمئن حتی اگه ازدواج کنه بازم تنهاست.پس بی خیال .این همه آدم هایی که هرگز کسی عمق روحشون رو نفهمید ،اونم یکی. حالا کی گفته حتماً باید مردی باشه که بفهمتت.تو هم مثل بقیه.مگه دکتر نگفت :همین روزا ازدواج میکنی و میری ماه عسل و همه چی یادت میره.پس ماه عسل رو عشقه !حرفات رو بنویس رو کاغذ .مگه تا حالا چی کا ر می کردی.این چندمین دفتر 100 برگ جلد قرمز که توش مینویسی .از کی.از دبیرستان.سال دوم.از همون موقع که فهمیدی دنیا جای تو نیست.انگار تو مال اینجا نیستی.مال این آدم ها و این شهر و این ....

خب. بازم بنویس. تو که می دونی هیچ مردی تو این فکرا نیست.چرا خودت رو گول میزنی. مرد خوب زیاد پیدا میشه اما به قول مامانم دنیای مردا با زنها فرق می کنه.

گفتم اسم این وبلاگ هست "حدیث های دو مهندی". حدیثِ من که تصمیمش رو گرفته . می خواد بی خیال تمام فکراش بشه . می خواد بعد از پایان تحصیلش مثل هر دختر خوب! دیگه ای تو این مملکت واسه بستن دهن گشاد مردم ازدواج کنه و بره سراغ زندگیش! اما حدیث ِ اون رو نمی دونم..........

خانم مهندس

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:37 توسط مهندس |
اگر یک بار دیگر زندگی می کردم ...

از زبان یک پیرمرد 85 ساله:

اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم آنوقت سعی می کردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم و آنقدر ها هم بی عیب ونقص نباشم. بیشتراستراحت می کردم و نادان تر رفتار می کردم. در واقع خیلی چیزها بود که من آنها را بیش از حد جدی گرفتم. باید دیوانه تر میبودم.اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم شانس خود را بیشتر امتحان می کردم.بیشتر سفر می کردم، قله های بیشتری فتح می کردم ، رودخانه های بیشتری را شنا می کردم،به نقاط تازه تر می رفتم و بستنی های بیشتری می خوردم .با مشکلات حقیقی رودررو می شدم و مشکلات خیالی را کنار می گذاشتم.

اگر یک بار دیگر زندگی می کردم سخن کمتری می گفتم و بیشتر گوش می دادم.

اگر یک بار دیگر زندگی می کردم "دوستت دارم"های بیشتر و "مرا ببخش"های بیشتری میگفتم.

اگر یک بار دیگر زندگی می کردم بر سر چیز های کوچک تا این حد برافروخته نمی شدم.نگران آن نمی شدم که چه کسی مرا دوست ندارد یا چه کسی مال بیشتری از من دارد.در عوض از کسانی که دوستم داشتند بیشتر لذت می بردم.

اگر یک بار دیگر زندگی می کردم باور می کردم که زندگی کوتاه تر از آن است که بگذارم از کنارم بگذرد.

می دانید من از آن آدم هایی بودم که لحظه به لحظه عمرم را محتاط بودم و عاقلانه و سالم زیستم.اگر دوباره به دنیا می آمدم تمام لحظات زندگی ام رااز آن خود می کردم.

من از آن آدم هایی بودم که همیشه با دماسنج و کیسه آب جوش و بارانی و چتر نجات سفر می کردم،اگر دوباره به دنیا می آمدم سبک تر سفر می کردم.اگر زندگی از نو تکرار می شد ،در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی می رفتم ودر پاییز تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم.چرخ و فلک های بیشتری سوار می شدم.طلوع خورشید را بیشتر نگاه می کردم و اوقات بیشتری را با بچه ها می گذراندم.

فقط اگر زندگی تکرار می شد.

اما می دانید که نمی شود.

خانم مهندس

 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:46 توسط مهندس |
از طرف رهگذری که شاید رهگذر نبود و شاید عابری بود......
رهگذر قصه ما هم همیشه به اون رستوران همیشگی می رفت.همونی که یک مدیر بد اخلاق و غرغرو داشت.اما اون مدیر فقط در همون رستوران بود و نه جای دیگری.حوزه مدیریت این آدم فقط رستورانش بود و بس.جالبه که اونجا هم فقط ادای مدیر بودن رو در می آورد.البته ما با هم دوست بودیم اما فقط تو رستوران و نه بیرون از اون.
اما از یک چیز مدیر خیلی خوشم اومد اینکه به مهندس داستان ما نگفت دوستش داره
شایدم اصلا دوستش نداشت شایدم نگفت
اما رهگذر زود بند رو آب داد.
رهگذر قصه ما هم مهندس بود و براش جالب بود دیدن زندگی یک خانم مهندس دیگهای که هم همسنش بود و هم هم فکرش و هم سلیقه اون.
خوب البته همونجور که دیدین رهگذر قصه ما خیلی ساده بود و هرچی مهندس می گفت رو باور میکرد.
مثلا اولین دروغشو فهمید و هرگز به روی مهندس نیاورد که شیر کاکائو رو نخورد.اما رهگذر می خواست نصفه شیر کاکائو مهندس رو بخوره.تا واسه حتی لحظه ای ام که شده بتونه طعم لبهای مهندس رو از روی ظرف شیر کاکائو حس کنه.که ناگهان مدیر رستوران اومد و شیر کاکائو رو لا جرعه سر کشید.نمی دونین رهگذر خجالت می کشید جلو بقیه آدمای رستوران یک دفعه شیر رو بخوره اما مدیر یک دفعه همشو سر کشید.رهگذر با حسرت زیادی اون صحنه رو می دید اما کاری ازش بر نمی اومد.اما اون می فهمید که مهندس راجع به شیر کاکائو و خیلی چیزای دیگه بهش دروغ گفته.
اما رهگذر تا 3 ماه بعد از اینکه مهندس رفت هر روز به رستوران می رفت شاید اثری از مهندس ببینه اما ندید.
اما چیز جالبی رو دید غیر از رهگذر آدمای دیگه ای هم منتظر مهندس بودن که شاید دوبارخ برگرده به رستوران و بتونن ببینننش.اما اون نیومد
در تمام این لحظات رهگذر فقط به شوق برگشتن مهندس اونجا مونده بود.اما بعد از 3 ماه نا امید شد و دیگه رستوران نرقت راستش از ادعا های مدیر رستوران خسته شده بود و یک روزکه مدیر حرفی رو راجه به مهندس زد رهگذرکاپشنش رو انداخت رو دوشش و از رستوران رفت .بی خدا حافظ و برای همیشه.
اما رهگذر هم ته دلش افسوس می خوره و با تموم دروغ های مهندس دلش می خواست حتی واسه یک بارم که شده مهندس رو ببوسه اما نشد.........
رهگذر قصه ما رفت و نمی دونه آیا مهندس رو دوباره پیدا می کنه؟آیا می تونه ببوستش یا نه؟
و آیا مهندس .........................
در پناه حق
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:35 توسط مهندس |
شاید از دفتر خاطرات یک زن

اولین روزی که دیدمت رو خیلی وقته فراموش کردم چون تو هم مثل تمام مشتری ها ی رستورانی بودی که من هرروز صبح و عصر میرفتم اونجا.مثل هزاران آدمی که تو کوچه و خیابون ریخته.آدمهایی که همشون کپی همن.مثل کله های قند، منتها هر کدوم با غرور ابلهانشون فکر میکنن تمام دنیا باید همون جوری باشه که اونا می خوان.مثل همه برام مهم نبودی .می اومدی یه چیزی می خوردی و می رفتی .یادمه همیشه شیر کاکائو می خوردی ،چیزی که من ازش نفرت داشتم...

اون رستوران رو خیلی اتفاقی کشف کردم .میز های تر وتمیز،چنتا کارمند ساده و یه مدیر مغرور و پولکی. مثل همه بودی ، گاه گاهی می اومدی رستوران و بدون اینکه با هم حرفی بزنیم می رفتی .اصلاً ما چه حرفی واسه گفتن داشتیم.من مهندس بودم و تو یه رهگذر ساده و کم حرف .تا اینکه یه روز، یه روز که فراموشش نکردم.نمی دونم چی شد که نشستی روبروی میزم و از هر دری حرف زدی.گفتی با مدیر رستوران کار داری ولی اون تا 2 ساعت دیگه نمیاد.گفتی میشه اینجا بشینم و من انگار هول شده بودم که چرا این رهگذر می خواد کنار من بشینه.اونجا بیشتر بهت دقت کردم .گفتی مهندسی ، و مثل من دوست داشتی تنها تو یه کلبه ی چوبی گرم تو یه جنگل سرد تو یه زمستون یخ زده کنار یه بخاریه درب و داغون بشینی و بستنی بخوری !

درست روبروم بودی و من چه فرصت نابی داشتم تا تو رو خوب ببینم شاید مثل خودم بودی ،شاید برام جالب بودی که توجهم روجلب کردی.اما چه فرقی می کرد. از کجا معلوم که دفعه بعد که میای باز هم مدیر رستوران نباشه تا تو بازم بیای پشت میز من بشینی و شیر کاکائو و کیک سفارش بدی.از کجا معلوم که دفعه بعد که میای رستوران باز باشه.اصلاً از کجا معلوم که تو بازم بیای تو این رستوران غذا بخوری.تو ساده بودی مثل خودم .گفتی چرا حرف نمی زنی. حرفی واسه گفتن نداشتم .نفهمیدم چی شد که گفتم تو می دونی اگه بخوام حجم hard رو بخونم کجای بستش رو باید نگاه کنم و تو گفتی ببین بالای پاکتش یه گوشه ای خیلی ریز نوشته 160 یا 512 .!حالا فهمیدی.گفتم آره. واسه گذشتن اون ثانیه های سنگین باز سوال پرسیدم و تو باز بلد بودی و جواب دادی.کاش یه چیزی بلد نبودی. گفتی می دونی اینجا چنتا پله داره؟ از سوال احمقانت خندم گرفت و گفتم 16 تا و تو گفتی نه،14 تا!گفتی: تو شیر کاکائو نمی خوری. گفتم :من... ،یعنی ، من...چرا ،می خورم. همون موقع گارسون رو صدا کردی و یه لیوان شیر کاکائو سفارش دادی و من فقط به این فکر می کردم که چرا اولین دروغ رو بهت گفتم. داشتم لبخند می زدم که گفتی می دونستی این مانتو قهوه ایت خیلی بهت میاد ،شکل شیر کاکائو میشی! سرخ شدم و گفتم جدی! من که زیاد ازش خوشم نمیاد.گارسون شیر کاکائو رو آورد .لیوان رو گذاشتی جلوم و گفتی راستی چرا مثل بقیه دخترا ناخنهات رو بلند نمی ذاری.گفتم از این بچه بازی ها خوشم نمیاد.خندیدی و گفتی بچه بازی؟!!لیوان رو گرفتم جلوی دهنم و خوردم.....

تو بُهت مزه شیر کاکائو بودم که یه دفعه دیدم مدیر رستوران اومد به سمتمون.خودم رو جمع وجور کردم .تو نباید می فهمیدی مدیر رستوران با من حرف زده که ....با تو دست داد و گفت ببخشید که منتظرتون گذاشتم و تو رفتی و من به خیلی چیزا فکر کردم به اینکه احساسم نسبت به توچی بود، به اینکه آیا شیر کاکائو دوست داشتم یا نه،به اولین دروغی که بی دلیل بهت گفتم و به مدیر رستوران که درست دو ماه بعد از اومدنم به رستوران اومد پشت میزم نشست و گفت که شما خانم جذابی هستید و من می خوام باهاتون دوست بشم اما اول بگم من این رستوران رو زدم تا دلار جمع کنم و حوصله ونگ ونگ بچه ندارم!از طرز حرف زدنش حالت تهوع گرفتم.ترسیدم هر چی که اونجا خورده بودم بالا بیارم.گفت :هیچی ازت نمی خوام فقط بذاری گاهی بیام پشت میزت بشینم و درد و دل کنم. و من درمقابل حرفاش فقط سکوت کردم و...وهر بار که میومد مینشست و حرف میزد، من می گفتم این بار دیگه اعتراف میکنه که دوستم داره .می خواستم از دهنش بشنوم که دیوونمه تا خورد شدن یه مرد دیگه رو جلوم ببینم.اما اون نگفت و من دیگه ازش بدم اومد .مردک ابله.خودش رو همپای من می دونست.حالم از وراجی های مسخرش به هم می خورد و علاقه ی شدیدش به دلار.اونم انگار فهمیده بود و دیگه دیر به دیر میومد پشت میزم مینشست.و من داشتم کم کم خودم رو آماده می کردم که از اون رستوران برم که رهگذر اومد نشست پشت میز من و من شیر کاکائو خوردم..

.دیگه نمیبینمش چون دیگه به اون رستوران نمیرم.یعنی اصلاً دیگه به هیچ رستورانی نمیرم.می خوام یه مدت غذای خونگی بخو رم.اما....

 کاش یه بار...

 فقط یه بار...

بوسیده بودمش.

اما دیگه نمی خوام ببوسمش...

شاید رفتم جایی که مدیرش یه زن باشه تا راحت بتونم اونجا غذا بخورم!خدا رو چه دیدی شاید خودم یه روز یه رستوران زدم.رستورانی که توش هیچی سرو نمیشه جز شیر کاکائو...

نمی دونم شاید رهگذر اون جور که فکر میکنه بازیچه بود ،شاید سر کار بود ،شاید دوستش نداشتم ،شاید خیلی بهش دروغ گفتم، شاید آماده نبودم تا رابطه ای باهاش داشته باشم، شاید و... و اینکه شاید رهگذر ساده من اشتباهی فکر میکنه گوش دادن به حرف های مدیر رستوران یعنی اون،رستورانش و دلار هاش برام مهم بوده .

هرگز جوابی به این سوال نمیدم. شاید رهگذر واقعاً فقط یه رهگذر بود.

اما یه چیز رو خوب می دونم.اینکه تا حالاهرگز از صمیم قلب مردی رو دوست نداشتم و...و اینکه همیشه شیر کاکائو تلخ رو به دلارهای مدیران رستوران ترجیح می دادم...

خانم مهندس 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:25 توسط مهندس |
شاید از دفتر خاطرات یک مرد
اولین روزی که دیدمت هرگز یادم نمیره.هنوز یادم بود که کتاب شبکه رو تو کشوی میزت دیدم و فهمیدم مهندسی.
یک جورایی مثل خودم بودی.اوایل فکر می کردم ما یکی هستیم
اما تو یک روز خیلی بد تو همون رستوران همیشگی با همون صندلی های بد تو جلوی یک آدم دیگه نشسته بودی و حرف می زدی و من فقط گوش می دادم. و غافل از اینکه اگه من دروغ های کوچک م یگفتم تو بزرگترین هاشو تازه به من گفته بودی.
تو تموم اون لحظات دندون هامو به هم فشرده بودم که نکنه خرفی بزنم.درونم آتش بود و ظاهرم یخ
خیلی سخت بود شنیدن اون همه حرفایی که هرگز فراموششون نخواهم کرد
حرف هایی که نشون می داد من دوباره احمق شدم
دوباره سر کار بودم
و دوباره بازیچه
اما خوشبختانه از چند روز قبل تموم این حرف ها رو می دونستم
می دونستم که تو دوستم نداری
و می دونستم تموم اینا یک بازیه که من این وسط فقط یک بازیچه ام
دیگه نمی خوام ادامه بدم.
شاید این سطور از دفتر خاطرات یک مرد باشد
شایدم تراوشات ذهن یک دیوانه
اما هر چه هست واقعیت است
و کپی نست.
برای این مرد دعا کنید......
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:22 توسط مهندس |
از دفتر خاطرات یک زن...

خنديد.منم خنديدم.
-تو چرا ميخندي؟
-آخه خنده ات بامزه است.
سرخ شد.مثل همون موقع ها.
-حالا تو چرا خنديدي؟
-ياد گذشته ها افتادم.
-کدوم قسمت گذشته؟
رفت تو فکر و لبخندش کمرنگ و کمرنگتر شد.زل زد به گيلاسش.
-چي شد؟
سرش رو بالا آورد و خيره شد تو چشمام :
-ميدونستي عاشقت بودم؟
دندونهامو رو هم فشار دادم و با لبخند سر تکون دادم که يعني آره.
-ميدوني چرا هيچوقت بت نگفتم؟
دلم ميخواست گريه کنم.لبخند زدم و سر تکون دادم که يعني نميدونم.
-واقعا نميدوني؟
عصباني شدم :
-چرا بايد الکي بگم؟
لبخند زد :
-هنوز هم زود عصباني ميشي؟
لبخند زدم :
-آره.
-تو هنوز مشروب نميخوري؟
سر تکون دادم که يعني نه.
-خيلي خلي!
خنديدم.خنديد.
-جواب سوالت چي بود؟
باز زل زد تو چشمام :
-کدوم سوال؟
-هموني که الان پرسيدي.
-نميدونم کدوم.
ميدونست.ميخواست من تکرارش کنم و من هم نميخواستم به زبون بيارم :
-هم تو ميدوني هم من٫که ميدوني.پس بگو.
خنديد :
-هنوز يه دنده اي؟!
خنديدم.
-مطمئني مشروب نميخوري؟
-تو هم هنوز وقتي يه چيزي بخواي اينقدر گير ميدي تا بش برسي.
لبخند زد.يکي از اون لبخند هاي تلخ گذشته اش.چند سال پيش بود؟
-کاش اينجوري بودم....
دلم گرفت.اگه دور و برمون اينقدر شلوغ نبودم ميزدم زير گريه.
-تو يکي ديگه ميخواي؟
-آره.تو مطمئني نميخواي؟
عصباني شدم :
-ميگم نه!
خنديد :
-کي ميخواي ياد بگيري اينقدر زود عصباني نشي؟
خنديدم :
-احتمالا هيچوقت!
خنديد و به گارسون اشاره کرد که يکي ديگه.
-ميدوني براي سلامتي بده؟
-سلامتي ميخوام چه کار؟
-براي زن و بچه ات.
نگاهش سخت شد :
-قرار شد از اين حرفها نزنيم!
سرم رو انداختم پايين و به حلقه ام خيره شدم :
-باشه.معذرت.
گارسون وقتي ازم پرسيد شما چيزي نميخوايد سرم رو بالا کردم :
-من يه آب پرتقال.
گارسون که رفت خنديد:
-چقدر ميخواي عمر کني؟
زل زدم تو چشماش :
-تا وقتي جواب سوالي رو که گفتي بفهمم.
خنديد :
-يعني اگه ما امروز همديگر رو اتفاقي اينجا نميديديم تو ميخواستي براي هميشه زنده بموني؟
-ميدونستم روزي همديگر رو ميبينيم و من ميتونم ازت بپرسم.
متفکرانه سر تکون داد :
-آها....
نميدونستم باور کرده يا نه.من واقعا چنين اعتقادي داشتم.فکر ميکردم بزنه زير خنده.قاه قاه.با صداي بلند.جوري که کساني که ميزهاي کنار ما نشستن برگردن و نگاهمون کنن و من خجالت بکشم.ولي نخنديد.عوض شده.همه ما عوض شديم.من هم عوض شدم.
-خب...؟
يه قلپ از مشروبش خورد و گيلاسش رو آروم گذاشت رو ميز :
-خب سوال چي بود؟
-نميدوني؟
-ميخوام تو بگي!
-من نميگم.
-پس منم جواب نميدم.
خنديدم.با شيطنت.شيطنتي که مدتها بود فراموشش کرده بودم.شيطنتي که متعلق به سنم نبود.شيطنتي که برام خاطره اي شده بود از سالها پيش :
-اين گيلاس رو که تموم کني خودت ميگي.
با تعجب اول به گيلاسش نگاه کرد و بعد به من :
-واقعا؟
-آره!
از گوشه چشم بش نگاه کردم و از گارسون که آب پرتقال رو برام آورده بود تشکر کردم.
-پس نخورم؟
خنديدم :
-چرا ميپرسي؟هر دو ميدونيم که ميخوريش.تا ته.شايد يکي ديگه هم سفارش بدي...
-نه ديگه.اگر نه فردا سر درد ميگيرم و از سخنرانيها هيچي نميفهمم!
-خب...پس يکي ديگه سفارش نميدي!ولي اين رو تا ته ميخوري.نه؟
خنديد:
-آره فکر کنم.
ليوان آب پرتقال يخ بود.مثل دستهام.فکر کردم کاش يه چيز گرم سفارش داده بودم.
-پس گفتي جواب سوال رو نميدوني؟
-نه.ميگي يا صبر کنيم تا تمومش رو بخوري؟
-اگه بگم ميري؟
احساس کردم قلبم براي لحظه اي ايستاد.براش مهم بود که نرم؟که بمونم؟هيچوقت ازم نپرسيده بود.حتي اون زمان که با هم دوست بوديم.که....
-هر چي تو بگي.
سرش رو بالا آورد و خيره شد تو چشمام.ميدونستم چه حسي داره.مثل حس چند لحظه قبل من.من هم تا حالا اين رو بش نگفته بودم.فکر کردم اصلا آخرين باري که با هم صحبت کرديم کي بود؟
-خيلي ديره....
نميدونم اين حرف رو من زدم يا او.يا هيچکدوم نگفتيمش و فقط بش فکر کرديم.آخرين قلپ مشروبش رو سر کشيد و به ليوان خالي خيره شد.
-يکي ديگه؟
-ميخوام.ولي نه...
خنديد.با تمسخر :
-يعني دلم ميخواد!ولي منطق ميگه نه.يه عمر با منطق زندگي کردم.يه عمر....
يه عمر؟يه عمر گذشت؟
-پشيموني؟
-تو چي؟
-نميدونم.من فقط خسته ام.خيلي.
-منم.
-بريم پس کم کم.فردا هم سخنرانيها باز از هشت صبح شروع ميشه.اتاق تو کجاست؟
-طبقه سه.مال تو؟
-هفت.
صورتحسابها رو امضا کرديم و آمديم بيرون.جلو آسانسور ايستاديم تا آسانسور بياد.فقط من بودم و او.نميدونستم دوست دارم کس ديگه اي هم بياد يا نه.آيا اگه کس ديگه اي نياد...
-من ميرم بيرون يه دوري بزنم.ميآيي؟
چه اشکالي داره آدم با يه همکارش يک کم قدم بزنه؟صداي خودم رو شنيدم :
-نه.
خنديد.با درد.يه درد کهنه و عميق:
-از همين ميترسيدم.اون موقع هم از همين ترسيدم.حالا جواب سوالت رو فهميدي؟
منتظر جواب نشد.پشتش رو کرد به من و آروم ازم دور شد.ميتونم برم دنبالش.ميتونم....

منم آروم برگشتم و به شماره هاي آسانسور خيره شدم که يکي يکي داشتن کم ميشدن :
نه...هشت...هفت...

خانم مهندس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:14 توسط مهندس |
از دفتر خاطرات یک زن

فکر کنم ديگه وقتش باشه که بات جدي صحبت کنم.شايد هم از وقتش گذشته.خيلي وقت پيش بايد بات جدي صحبت ميکردم.از همون اولين باري که جلوم دروغ گفتي و نه نگاهت عوض شد و نه دستپاچه شدي.به من دروغ نگفتي.شايد اگه جلوي من دروغ نميگفتي هيچوقت نميفهميدم که به من هم ميتوني دروغ ميگي.روبروي من رو صندلي نشسته بودي و با موبايل صحبت ميکردي.يادته؟اون رستورانه بود که هر دو دوستش داشتيم و يه گارسون خيلي شيک داشت که ما بش ميگفتيم آقاي دکتر.غذاش هم خيلي خوب بود.تو هميشه اونجا ته چين ميخوردي و من ميگو.تو هميشه اخم ميکردي و ميگفتي چطور ميتوني ميگو بخوري؟هم بو ميده و هم زشته.من هم فکر کنم فقط براي اينکه به تو نشون بدم کاري رو ميتونم انجام بدم که تو نميتوني،ميگو ميخوردم.«کاري که تو نميتوني انجام بدي» حتي اگه غذا خوردن باشه.الان ميبينم چقدر مسخره است.صندليهاش هم اصلا راحت نبود.يادته؟هميشه بعد از غذا سريع از آقاي دکتر صورتحساب رو ميخواستيم،هر کدوم سهم خودمون رو ميداديم و ميپريديم بيرون و وقتي رو صندليهاي ماشين ولو ميشديم يه نفس راحت ميکشيديم که چقدر صندليهاي ماشين راحته.يادته بار اولي که رفتيم بيرون و من گفتم بيا هر کدوم سهم خودمون رو بديم تو چقدر دستپاچه شدي؟سرخ شده بودي و ميگفتي نه!من حساب ميکنم.يادمه کل غذامون شده بود شش هزار تومن.يادته؟هول شده بودي و ميگفتي نميشه.گفتم ميخوام بيشتر با هم بريم بيرون،پس بذار هر کدوم سهم خودمون رو بديم تا من راحت باشم.قبول کردي.راحت نه.ولي قبول کردي.هر کدوم سه هزار تومن گذاشتيم رو ميز و وقتي از رستوران آمديم بيرون احساس خيلي خوبي داشتم.حس ميکردم با هم برابريم.مثل هم.که يکي شديم.و وقتي براي اولين بار دروغ گفتي بدون اينکه دستپاچه بشي من ترسيدم.ديگه فهميدم يکي نيستيم.فهميدم ياد گرفتي دروغ بگي بدون اينکه هول بشي.زل زدم تو چشمات تا يه تغيير توشون پيدا کنم.تو زل زده بودي به گلدون روي ميز و داشتي با نمکدون بازي ميکردي.من نبايد هيچي ميگفتم.مامانت نبايد ميفهميد که با هم هستيم.نميدونستم چرا.داشتي تعريف ميکردي اون روز تو شرکت چه اتفاقي افتاده که موبايلت زنگ زد.به شماره نگاه کردي و اخم کردي.خيلي کم اخم ميکني.اخمت رو که ديدم،ترسيدم.انگشتت رو به نشانه سکوت گذاشتي رو بينيت و با يه صداي آروم و خسته گفتي بله؟فکر کردم اشتباه کردم.مخصوصا لحن صدات رو عوض نکردي.دلم ميخواست ازت بپرسم ولي بايد سکوت ميکردم.زل زدم بت که زل زده بودي به گلدون.هر چي بيشتر حرف ميزدي من بيشتر گيج ميشدم و نميفهميدم چرا اين کار رو ميکني
.....کار طول کشيد.....از طرف من از همه عذرخواهي کنيد.....نميدونم تا کي....نه....دست من که نيست.....باشه.....نميخواد.....باشه....کليد دارم.....نه....خداحافظ
گوشي رو که قطع کردي هيچي نگفتي.به دنبال آقاي دکتر نگاهت رو چرخوندي تو رستوران و دستت رو بردي بالا و بدون صدا گفتي صورتحساب و سر تکون دادي.نميدونستم بايد چي بگم.ياد چهار سال پيش افتادم که با هم از رستوران رفته بوديم بيرون.که حس ميکردم بات يکي شدم.شايد اون زمان تو اون حس رو نداشتي.حس ميکردم ديگه بات يکي نيستم.يه چيزي شکسته بود.يه چيزي گم شده بود.نگام کردي و لبخند زدي:
-ببخشيد!مامان بود!امشب خونه دايي اينا دعوت بوديم،من حواسم نبود و بات قرار گذاشتم،مجبور شدم دروغ بگم.
بايد خوشحال ميشدم.بايد خوشحال ميشدم که برنامه ات رو با من بهم نزدي.ولي خوشحال نبودم.دروغ گفته بودي و من نميدونستم بايد چي بگم.بايد چه کار کنم.بايد بگم چرا وقتي دروغ گفتي دستپاچه نشدي؟چرا دروغ گفتن اينقدر برات راحت بود؟بگم ترسيدم؟ترسيدم به من هم يه روز به همين راحتي دروغ بگي؟تا دستت رو دراز کردي که دستم رو بگيري،آقاي دکتر آمد و صورتحساب رو گذاشت جلومون.يه لحظه فکر کردم بذارم تو حساب کني.ولي صورتحساب رو برداشتم و گفتم من حساب ميکنم.با تعجب که نگام کردي،فکر کردم فهميدي.الان يه چيزي ميگي.ولي فقط گفتي چرا؟بذار هر کس سهم خودش رو بده ديگه.سر تکون دادم فقط.تو هم سر تکون دادي.يادته بعد تو ماشين دعوامون شد؟گفتي از اين اخلاق من بدت مياد که يه دفعه بدون دليل سکوت ميکنم و هيچي نميگم.من هم هيچي نگفتم.دعوامون شد درست نيست.چون من هيچي نگفتم.فقط تو فرياد ميزدي.گفتي من به خاطر تو مهموني نرفتم و به مامان دروغ گفتم و حالا تو اينجوري ميکني؟هيچي نگفتم.هر لحظه فکر ميکردم سکوت کني و بگي فهميدم چرا ناراحتي.ولي تو فقط فرياد ميزدي و من سکوت کردم.فکر ميکردم امکان نداره نفهمي.ميفهمي.لحظه ها رو ميشمردم تا به لحظه اي برسم که تو دست بندازي دور شونه هام و بگي ببخشيد!حالا فهميدم که چرا ناراحتي.ولي اون لحظه نرسيد و به خونه ما رسيديم.از ماشين پياده شدم و نه بوسيدمت و نه بات دست دادم.تو هم زير لب يه چيزي گفتي و رفتي.حتي مثل هميشه صبر نکردي که من در رو باز کنم و برم تو.تو که رفتي شروع کردم به گريه.نه.معذرت خواهي نکن.هيچي نگو.بهم زنگ نزن.اين آخرين صحبته.آخرين باري که برات مينويسم و نميخوام ادامه پيدا کنه.ميخوام تموم بشه.اون شب بهم زنگ نزدي.منم زنگ نزدم.نميدونم بعدش چه کار کردي.شايد رفتي مهموني.رفتي و مشروب خوردي و فراموش کردي.من خونه تنها بودم.دراز کشيدم و اشک ريختم.فکر کردم از کي ياد گرفتي دروغ بگي؟سعي کردم خودم رو دلداري بدم که شايد به من دروغ نگي.من فرق دارم.ولي چه فرقي؟سعي کردم به اينکه به خاطر من مهموني نرفتي فکر کنم.به خاطر من؟چرا به خاطر من؟به خاطر خودت!صدات تو سرم ميپيچيد و من نميفهميدم از کي همه چيز عوض شده.تويي که زماني هيچ دروغي نميگفتي و وقتي مجبور ميشدي اونجور دستپاچه ميشدي چي شد که به اينجا رسيدي؟که با اين آرامش دروغ بگي و بعد دست دراز کني که دستم رو بگيري.زياد گريه نکردم.وقتي بلند شدم صورتم رو بشورم تو آينه به خودم خيره شدم.من هم دروغ ميگم.شايد به همون راحتي که تو دروغ ميگي.پس چرا ناراحت شدم؟شايد اگه تو از اول دروغ ميگفتي و من ميدونستم دروغ ميگي اينقدر برام ناراحت کننده نبود.مثل من که همون اولين بار که آمدم خونه شما،جلوي تو به مامانم دروغ گفتم.تو آينه به خودم خيره شده بودم و نميدونستم بايد چه کار کنم.يه لحظه فکر کردم بت زنگ بزنم.ولي چي بگم؟چيزي براي گفتن وجود نداشت.ميدونستم نميتونم بگم.ميتونستم حس کنم چيزي درونم شکسته ولي باورم نميشد.نميخواستم باور کنم.فکر کردم صبر کنم.کاري نکنم تا فردا.فرداش هم بهم زنگ نزدي.منم زنگ نزدم.نميدونم اگه حال مامانت بد نميشد و به کمک من احتياج نداشتي تا کي بهم زنگ نميزدي.دو روز بعد زنگ زدي و گفتي حال مامانت خوب نيست و گفتي کمکت کنم و از بابا بخوام که يه بيمارستان خوب معرفي کنه و سفارش تو و مامانت رو هم بکنه.دلم برات تنگ شده بود.دلم براي يکي که براش مهم باشم و بهم اهميت بده تنگ شده بود.يکي که فقط مال من باشه و من رو براي خودم دوست داشته باشه.به بابا گفتم و بت کمک کرد.همراهت آمدم بيمارستان ديدن مامانت.سعي کردم فراموش کنم که چه اتفاقي افتاده.تو هم چيزي نگفتي.موقع خداحافظي محکمتر از هميشه من رو بوسيدي و من چشمام رو بستم و بعد احساس کردم دوست دارم گريه کنم.در ماشين رو که بستم ديگه بت نگاه نکردم تا نبيني اشک تو چشمام جمع شده.شايد نبايد برات بنويسم.چه فايده داره؟الان مدتها از اون جريان ميگذره.باز هم جلوي من دروغ گفتي و من سکوت کردم و نه ميتونستم ازت جدا بشم و نه دوست داشتم بات بمونم.بعد از چهار سال جدايي راحت نيست.قسمتي از من شده بودي و آزارم ميدادي.ازت ميترسيدم و نميتونستم فراموشت کنم.دلم ميخواست يه اتفاقي بيفته تا بتونم فراموشت کنم.با يه دختر ديگه تو خيابون ببينمت.يا عاشق يکي ديگه بشي.ولي هيچي نشد.و من هر بار بعد از بوسه گريه ميکردم.و تو هر بار نميديدي.و ميگذشت و ميگذشت تا امشب که تصميم گرفتم برات بنويسم.کاش زندگي مثل بالا رفتن از کوه بود.تو ميديدي که قله کجاست و چقدر به قله مونده.ولي قله هاي زندگي پنهان ميشن و وقتي انتظار نداري جلو رات سبز ميشن و تو تعجب ميکني.يا مدتها راه ميري و نميدوني داري به قله ميرسي و بعد چشم باز ميکني ميبيني بالاي يه قله هستي.امشب من بالاي يه قله بودم.تنها.فهميدم ديگه بالاتري وجود نداره.اينجا آخرين مرحله است.نميدونم چطور شد اين رو فهميدم.وقتي پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم و خواستم از اون بچه گل فروش گل بخرم و تو گفتي نه و گفتي وقتي با من نيستي به اين معتادها کمک کن و من سکوت کردم.فکر ميکنم شايد همه اش تقصير خودم باشه با اين سکوتم.بايد چيزي بگم.ولي هيچوقت نتونستم.فکر ميکنم چطور اون اوايل سکوت من رو ميفهميدي؟پس ميشه فهميد.بايد خواست.ديگه نميخواي.چرا؟نميدونم.از کي؟نميدونم.شايد حق با تو باشه.بايد ياد بگيرم سکوت نکنم.شايد اگه تو از اول سکوتم رو نميفهميدي همه چيز عوض ميشد.سعي ميکنم بفهمم از کي همه چيز عوض شده.چه اشتباهي مرتکب شدم.براي همين مينويسم.فکر ميکنم تو هم بايد بدوني.براي آينده.نميخوام جوابم رو بدي.نميخوام ازم عذرخواهي کني و بگي همه چيز رو با هم درست ميکنيم.چون نميشه.خودت هم ميدوني.نکنه ندوني؟نکنه بنظر تو هيچي عوض نشده باشه؟نکنه اصلا متوجه نشده باشي؟وقتي امشب خنديدي و گفتي امشب من حساب ميکنم به جاي اون شب که تو حساب کردي فقط چشمام رو براي لحظه اي بستم و فکر کردم ديگه تموم شد.شايد همون لحظه تصميم گرفتم که برات بنويسم.تا قبل از اينکه اون حرف رو بزني،فکر ميکردم تو هم متوجه دردناک بودن اون روز شدي.فکر نميکردم بتوني با خنده و شوخي از اون روز صحبت کني.وقتي گفتم خودم برميگردم تعجب کردي.براي اين بود که مجبور نباشم دم در ببوسمت.چون فکر ميکردم ديگه نميتونم.داشتم به تنهايي روزهاي آينده ام فکر ميکردم.وقتي تو ديگه نيستي.به زماني که بايد تنها بمونم تا خوب بشم.فکر ميکردم چقدر طول ميکشه که بتونم باز عاشق بشم و بتونم کسي رو ببوسم.فکر کردم يعني روزي ميرسه که من باز بعد از بوسه اشک بريزم؟ازم نرنج.اينها حقيقته.تو هم ميدوني.هيچکدوم تا آخر عمر تنها نميمونيم.هر دو ميدونيم.وقتي با تعجب نگام کردي لبخند زدم.گفتم دوست دارم يک کم پياده روي کنم.گفتم فردا تعطيلم و ميتونم صبح تا هر وقت ميخوام بخوابم.گفتم تو فردا صبح بايد بري سر کار،برو،منتظر من نشو.شک کرده بودي.نه؟ولي قانعت کردم.من هم دروغ ميگم.حتي به تو.هيچوقت به من دروغ گفتي؟ديگه مهم نيست.نميخوام بدونم.چون چيزي رو عوض نميکنه.تو رفتي و من بعد از اينکه مطمئن شدم رفتي يه دربست گرفتم و برگشتم خونه.تا رسيدم خونه شروع کردم برات به نوشتن.شايد نامه رو با پست برات بفرستم.نميدونم.فکر ميکنم بعد از خوندن نامه من چه کار ميکني.ازت خواستم بهم زنگ نزني.معذرت خواهي نکني.چيزي نگي.ولي تو هم حتما ميخواهي چيزي بگي.ميخواهي توضيح بدي.همونطور که من گفتم.درست نيست که نخوام گوش بدم.عادلانه نيست.
الان برام يه SMS فرستادي.پرسيدي خونه رسيدم يا نه؟ديگه نميدونم براي چي مينويسم.نوشتي زنگ نميزني که اگه هنوز در حال قدم زدن هستم و ميخوام تنها باشم مزاحمم نشي.فکر کنم اين نامه رو يه جايي مخفي کنم و هيچي در موردش نگم.شايد هم بت بدمش و ازت بخوام در موردش فکر کني.بايد بت بگم.ولي اگه نفهمي چي؟اگه بهم بخندي؟يا بدتر،اگه باز دعوامون بشه؟الان بت زنگ ميزنم.بعد تصميم ميگيرم نامه رو بت بدم يا نه.

خانم مهندس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:9 توسط مهندس |
از دفتر خاطرات یک زن...

-فکر کردم رفتی.
ميخنده :
-نه،نرفتم.
نميدونم چه احساسي دارم :
-کی ميری؟
فکر ميکنم اگه رفته بود چکار ميکردم؟ميتونستم رو مبل دراز بکشم،يه پتو بندازم رو خودم،پنجره ها رو باز کنم و کتاب بخونم.شام هم لازم نبود درست کنم،ساندويچ ميخوردم.لبخند ميزنم.
-به چی ميخندی؟
به چشماش نگاه نميکنم :
-خوشحالم که نرفتی.

خانم مهندس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:57 توسط مهندس |
از دفتر خاطرات یک زن...
دلم میخواست بگم این پنج دقیقه از زندگیت برای هیچکس تو این دنیا اینقدر مهم نیست که برای من٬پیشم بمون!ولی نگفتم.فقط لبخند زدم و گفتم باشه.از تخت که بلند شد و از اتاق رفت بیرون٬چشمام رو بستم.با صدای آب چشمام رو باز کردم و پتو رو کشیدم رو خودم.فکر کردم چطور بخوابم و پتو رو چطور روی خودم بندازم تا باز بیاد کنارم دراز بکشه.پتو رو تا بالای سینه‌ام میکشم بالا و به دستها و گردن برهنه‌ام فکر میکنم.کافیه؟نه!پاهام رو تکون میدم و پتو رو کنار میزنم.به پای برهنه‌ام فکر میکنم.کافیه؟نه!آرایش میکنم!همونطور که به صدای آب گوش میدم٬سریع از جام بلند میشم و تو کیفم دنبال لوازم آرایش میگردم.ماتیک؟نه.شاید وقتی کنارم دراز کشید٬بخواد لبهام رو ببوسه٬ماتیک نه!ریمل؟خط چشم؟رژگونه؟ریمل کافیه.کافیه؟نمیدونم.صدای آب قطع میشه و میفهمم چند لحظه بیشتر فرصت ندارم.ریمل رو پرت میکنم تو کیفم و می‌خزم زیر پتو.پتو تا بالای سینه٬خوابیدن به پهلو برای نمایان شدن بهتر برجستگیهای اندامم و یکی از پاها بیرون.لبخند میزنم.کافیه؟وقتی وارد اتاق میشه و بهم نگاه میکنه٬میفهمم کافی نبوده.میفهمم هیچی کافی نیست.میفهمم هر کاری میکردم کافی نبود.باید بره سرکار و.... من٬کافی نیستم.

خانم مهندس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:53 توسط مهندس |
سیگار و ماتیک قرمز!

در رو پشت سرش میبنده و دستش رو دراز میکنه به سمتم :
- یکی هم بده به من!
با تعجب بهش خیره میشم :
- تو که سیگاری نبودی!
پقی میزنه زیر خنده:
- تو هم از اول زندگیت سیگاری نبودی که!از یه موقع شروع کردی!حالا هم من میخوام شروع کنم.بده دیگه!
با شک بهش خیره میشم :
- مطمئنی؟
و به در بسته نگاه میکنم و فکر میکنم نکنه مخصوصا در رو بست؟و فکر میکنم حالا معنی نگاه نگران شوهرش رو وقتی گفتم من میرم تو بالکن یه سیگار بکشم و گفت منم با تو میام! میفهمم.حالا چکار کنم؟بگم نه و شروع کنم به دلیل آوردن یا...که صدای عصبانیش فکرم رو نصفه میذاره:
- چیه؟تو که خودت هم سیگار میکشی!چرا من حق ندارم سیگار بکشم؟اصلا اگه اینقدر سختته٬نمیخوام!
از جاش بلند میشه که دستش رو میگیرم و بسته سیگار رو دراز میکنم به سمتش :
- منظورم این نبود!ببخشید...فقط تعجب کردم.تو آخه اصلا سیگار دوست نداشتی٬همیشه به من میگفتی خوب نیست سیگار و...
یه سیگار برمیداره و با سیگار من روشنش میکنه.ناشیانه سیگار میکشه و میفهمم باید دفعه دوم یا سومش باشه.
-حالا از کی تصمیم گرفتی سیگاری بشی؟
باز میزنه زیر خنده :
-از وقتی علی مجبورم کرد هر بار شما قراره بیائید اینجا ماتیک قرمز بزنم!
نمیفهمم یعنی چی و با تعجب بهش نگاه میکنم.خنده آرومش به قهقهه تبدیل میشه.بلند میشه در رو باز میکنه تا ببینه کسی پشت در نیست و میشینه و آروم ادامه میده.سیگار تو دستشه و به جز پک اول٬دیگه بش کاری نداشته.فکر میکنم بش بگم مواظب باش خاکسترش رو لباست نریزه که شروع میکنه به گفتن :
-یه بار که داشتیم از خونه شما برمیگشتیم٬به علی گفتم چقدر دوست دارم یه بار به تو بگم بذاری یه پک از سیگارت امتحان کنم٬خیلی ناراحت شد و دعوا کرد که سیگار سالم نیست و من با زن سیگاری ازدواج نکردم و نمیتونم زن سیگاری رو تحمل کنم و خلاصه...از اون ببعد به خیال خودش مواظبمه.
دستش رو میگیرم و از لباسش دور میکنم و همون لحظه خاکستر سیگار میفته رو زمین.باز میخنده:
-این جاسیگاری رو میبینی؟دیدی چه نطقی برات کرد که ریختن خاکستر از ایوون به بیرون برخلاف اصول زندگی اجتماعی ِ و بت جاسیگاری داد که با خودت بیاری؟این جاسیگاری قراره نقش جاسوس رو بازی کنه٬همراه این ماتیک قرمز.ته سیگار تو میمونه تو این جاسیگاری و من اگه از سیگار تو امتحان کنم٬معلوم میشه...
یه چشمک کوچولو میزنه و باز میخنده و اشاره میکنه به سیگار دستش که دیگه داره تموم میشه :
- ...فکر هم نمیکنه من جرات کنم و خودم یه سیگار بکشم و بعد...
سیگار رو تو جاسیگاری خاموش میکنه و از ایوون پرتش میکنه بیرون و باز قاه قاه میزنه زیر خنده.سیگار منم داره تموم میشه و فکر میکنم الکی یه سیگار حروم شد.کاش وقتی حرف میزد من لااقل سیگارمو میکشیدم.علی در رو باز میکنه و میاد بیرون و من فکر میکنم چه خوش موقع.علی با لبخند بهمون نگاه میکنه.لبخندی همراه با شک.نمیدونم واقعا شک رو تو نگاهش میبینم یا بخاطر حرفهایی که شنیدم این حس رو دارم.سیگارم رو تو جاسیگاری خاموش میکنم و جاسیگاری رو میدم دستش.با دقت یه محتویات جاسیگاری نگاه میکنه و من خاکستر روی زمین رو میبینم.دولا میشم و با دستمالم از رو زمین برش میدارم و دستمال رو با خاکستر توش میندازم تو جاسیگاری :
-ببخشید این خاکستره افتاد رو زمین.جنس کفپوش زمین چیه؟خرابش که نکردم؟ببخشید واقعا....
و با ناز به علی نگاه میکنم و لبخند میزنم.

خانم مهندس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:51 توسط مهندس |
از دفتر خاطرات یک زن...

ای کاش یک روسپی حقیقی بودم: بدنم را به مشتری عرضه میکردم و در عوض پولی میگرفتم،نه یک عرضهکننده روح و جان،زنی که دل میبندد،عاشق میشود و از قسمتهایی از روحش،احساسش و جانش میگذرد،و در مقابل...

روزی خوشبختترین زن دنیا بودم.زیباترین ومهربانترین و لطیفترین .بالاتر از من کسی نبود.در آن اتاق کوچک اجارهای،در تختخواب دونفرهای که هیچ کدام از ما صاحبش نبودیم،بین ملحفه و پتویی که نمیدانستیم چه کسی آنها را شسته است و سقفی که نمیدانستیم فردا سرپناه چه کسی خواهد شد.به روی تو که پائین تخت نشسته بودی و مشغول کار با لپتاپت بودی لبخند زدم: احساس میکنم زیباترین زن دنیا هستم.چرا نگاه را نمیتوان ضبط کرد؟چرا عمر یک نگاه چنین کوتاه است؟چرا بعضی نگاهها تکرارناپذیرند؟نگاهم کردی: هر صبح چنین احساسی داری؟ میدانستم که میدانی چه میگویم،که چرا احساس میکنم زیباترین زن دنیا هستم.چه جوابی دادم؟گفتم خودت را لوس نکن؟ یا اینکه گفتم نه!هر روز صبح چنین احساسی ندارم!یعنی نمیدانی؟!چه گفتم؟ جواب دادم،مطمئنم،سکوت نکردم،ولی چه جوابی؟کاش توضیح میدادم.از احساساتم میگفتم،از شبی که با هم بودیم و از اینکه احساس زیباترین بودنم ریشه در احساس تو به من و شب گذشتهمان دارد،که کنار من بودی،که بعد از چنین حس لطیفی،بعد از آن اوج،من زیباترین شدم.چون تو بودی،تویی که از گذشته من آمده بودی،در حال کنارم بودی و در آینده... حیف!لحظه خوشبختترین بودنم چه کوتاه بود.

هدیه،یک کتاب بود.یک کتاب بزرگ،نفیس و تاریخی.کتابی که تو دوست داشتی و من نه.هدایای قبلی همه کتابهایی بودند که من دوست داشتم،و امیدوار بودم تو هم از آنها خوشت بیاید.تو هیچکدام را نخواندی و من یاد گرفتم در مورد کتابهایی که به تو هدیه میدهم چیزی نپرسم.آخرین هدیه،بهترین و مناسبترین بود.کتابی که تو دوست داشتی و میدانستم آن را خواهی خواند.من آن کتاب را دوست نداشتم،نخوانده بودم و حتی علاقه ای هم نداشتم که بعدها در موردش با من صحبت کنی.میدانستم وقتی کتاب را تمام کنی،من دیگر نیستم تا بخواهی با من در موردش صحبت کنی.این آخرین هدیه،تنها پیشکشی بود برای خوشحال کردن تو؛قبلیها برای تغییر دادنت بود،امید به خواندن کتابی که من هم دوست داشتم و علاقمند کردن تو به موضوعاتی که خودم به آنها علاقه داشتم.تو نمیدانستی این آخرین هدیه است.فکر کردی هدیهایست مثل تمام هدیههای قبلی.زنگ زدی و گفتی چند دقیقه وقت داری و میخواهی به دیدنم بیایی.امروز که دوباره به آن روزها و اتفاقات فکر میکنم از تو تعجب میکنم که چطور نفهمیدی.منی که هر روز زنگ میزدم،اساماس میفرستادم و دلگیر میشدم اگر سراغم را نمیگرفتی و جوابم را دیر میدادی. آن روز هیچ نگفتم و هیچ شکایتی نکردم و فقط گفتم بیا،منتظرت هستم و تو آمدی.

در تمام طول راه سفر زمینیمان با قطار فقط گفتی میدانی فرق اینجا و ایران چیست؟حتی نگفتم چی؟گفتم هوم؟گفتی اینکه اینجا سکوت ِ محض است و در ایران همیشه صدای حرف زدن آدمها میآید.جوری نگاهت کردم که یعنی این خوب است یا بد.ادامه دادی چند ساعت است که در قطاریم؟سر تکان دادم که حالا هرچقدر.گفتی صدای کسی را میشنوی؟گوش کردم و هیچ صدایی نبود.گفتی به آدمها نگاه کردی؟کتابم را بستم و به دور و برم نگاه کردم٬یا با هدفون موسیقی گوش میدادند٬یا مشغول کتاب خواندن بودند یا با کامپیوتر کار میکردند.به تو نگاه کردم.ابروهایت را بالا بردی که یعنی دیدی؟در همان لحظه چند ردیف عقبتر کسی شروع کرد به حرف زدن.خندیدی: تعجب نکن!با موبایل حرف میزند.با شک به او خیره شدم که یعنی چرا صدای زنگ موبایل را نشنیدیم؟لبخند زدی: موبایل را در وضعیت ویبراسیون میگذارند که مزاحم کسی نشوند.اینجا هیچ صدایی نیست و در ایران٬از همان لحظه اول که تصمیم بگیری سفر کنی٬میتوانی صداها و همهمه را بشنوی٬از وقتی به آژانس هواپیمایی ایرانی قدم میگذاری٬اتوبوس ایرانیها و هواپیمایی که به سمت ایران میرود.لبخند زدی و کتابت را باز کردی که یعنی حرفم تمام شد.در تمام سه ساعت و بیست و هفت دقیقهای که در راه بودیم٬فقط همین چند جمله را گفتی.یادت هست؟

تو تبدیل شدی به دیواری بین من و دیگران.وقتی بچهایم، همه از تک تک کارهایی که انجام میدهی٫باخبر میشوند.تو درون یک آکواریوم هستی و همه میتوانند ببینند چه میکنی.به آنها نیاز داری تا به تو غذا بدهند٬آب آکواریوم را عوض کنند و از تو مراقبت کنند.بعد کم کم٬همانطور که آن اولین تک سلولی از آب بیرون آمد و رشد کرد و تبدیل به انسان شد٬از آکواریوم بیرون میآیی و یاد میگیری تکههایی از زندگیت را مخفی کنی.شاید هنوز در آکواریوم باشی و فقط رنگ آب کدر شده باشد و دیگر درونش دیده نمیشوی.با هر دروغی که میگویی٬دیواری ساخته میشود.همانطور که بزرگ میشوی و یاد میگیری به پدر و مادر و خانوادهات دروغ بگویی٬دوستانی پیدا میکنی که مثل تو هستند و میتوانی کارهایت را برایشان تعریف کنی.باز کسانی را داری که بینتان دیواری نیست٬باز در یک آکواریوم میافتی.این بار برای غذا و تعویض آب به آنها نیاز نداری٬برای حرف زدن٬تعریف کردن و همفکری به وجودشان محتاجی.در یک کلمه برای تنها نبودن.که کسی باشد تا بتوانی با او حرف بزنی.با دوستانت، با هم کارهای قدغنی که انجامش ممنوع است را انجام میدهید٬برای هم تعریف میکنید و به دیگران دروغ میگویید.تا اینجا منم مثل بقیه بودم تا اینکه تو آمدی.تو آمدی و من برای دیده نشدن تو٬شنهای ته آکواریومم را به هم میزدم تا آب گلآلود شود و دیده نشوی.دیگر نه فقط به مامان و بابا و خانواده٬بلکه به تمام دوستانم هم دروغ میگفتم.برای دیده نشدنت شروع کردم دور خودم و زندگیم دیوار کشیدن.میدانستم اگر از تو به کسی بگویم٬نه تنها درکم نمیکنند٬که سرزنشم هم خواهند کرد.شاید نه فقط سرزنش که از طرد شدن هم میترسیدم.دوستانم برایم تعریف میکردند و من فکر میکردم من هم تا قبل از حضور تو میتوانستم مثل اینها حرف بزنم ولی حالا.... تو شدی دلیلی برای تنهایی من٬برای سکوتم٬برای کنارهگیری و ترسم از آدمها.و هرچه تو مشهورتر میشدی٬ضخامت دیوار من هم کلفتتر میشد

خوابت را دیدن فقط برایم دردناک است.حتی وقتی در خواب من را میبوسی و با من با مهربانی رفتار میکنی.در حقیقت وقتی مهربان و خوبی دردناکتر میشود.وقتی بیدار میشوم و به یاد میآورم که نیستی و هیچوقت هم نخواهی آمد.از آینده کسی خبر ندارد، میدانم ولی امید داشتن به چه چیزی.دیشب هم خوابت را دیدم.با هم جایی میرفتیم.با ماشین.من و تو تنها بودیم.همدیگر را دوست داشتیم ولی چیزی بینمان بود.یک دیوار.دلیلی که به خاطرش نمیتوانستیم از احساساتمان بگوئیم.نمیدانم آن دلیل چه بود.دوستت داشتم و در دلم میدانستم دوستم داری ولی نمیدانستم چقدر.مطمئن هم نبودم.میترسیدم.شک داشتم.دلم میخواست دوستم داشته باشی ولی به همان دلیلی که نمیدانم چه بود نمیتوانستم از تو بپرسم.به جایی که باید رسیدیم.یک ساختمان بزرگ بود.خیلی بزرگ.شاید دنبال کسی بودیم.شاید ماموریتی داشتیم.نمیدانم.در خوابم هم فقط تو مهم بودی و تمام توجهم به تو بود.کس دیگری هم در خوابم بود؟مادربزرگم؟مطمئن نیستم.شاید در خواب بعدیم مادربزرگم را دیدم.آخر یک بار وسط خوابم بیدار شدم.ساعت شش و هشت دقیقه صبح بود.باز خوابیدم.وارد ساختمان شدیم و دنبال چیزی میگشتیم.نمیدانم چه.شاید هم دنبال کسی بودیم.برایم مهم بود که با تو باشم.همانجور بودی.مثل قبل.مثل خیلی قبل.مثل اولهای دوستیمان.موهایت همانجوری بود و همان بلوزی تنت بود که دوستش داشتم.همان حس را داشتی.همانجوری.وارد یک اتاق شدیم که کسی در آن نشسته بود.شاید هم کسی نبود و بعد وارد شد. نباید من و تو با هم دیده میشدیم.نمیدانم.مطمئن نیستم.شاید هم کسی نباید میفهمید ما برای انجام کاری به آنجا آمدیم.باید وانمود میکردیم که اتفاقی به آنجا رسیدیم.که کاری نداریم.که از آنجا رد میشدیم و اتفاقی تصمیم گرفتیم در آن اتاق توقف کنیم.من را به سمت خودت کشیدی و بوسیدیم.لبهایم را بوسیدی.من میدانستم دیواری بین ما هست و تو فقط به این دلیل من را میبوسی که دیگران فکر کنند ما دو دوستیم که فقط برای بوسیدن هم وارد آن اتاق شدیم.میدانستم آن بوسه هیچ مفهومی ندارد و من نباید از آن لذت ببرم.میدانستم فقط به اندازهای طول خواهد کشید که دیگران ما را نگاه میکنند و به محض برطرف شدن شکشان، از من جدا خواهی شد.میدانستم این بوسه نه عمقی دارد و نه مفهمومی.میدانستم نباید از لمس لبانت لذت ببرم.میدانستم نباید انتظار بوسهای محکم و فشار دستی را داشته باشم.ولی تو من را محکم در آغوش گرفتی و لبانت را محکم به لبانم فشار دادی.زبانت با توقع زیاد و نه آرام لبانم را لمس میکرد و من نمیتوانستم باور کنم و از شدت ناباوری از خواب پریدم.شش و هشت دقیقه صبح بود.

روزی تصمیم گرفتم حرف بزنم.خوب آن شب را به یاد دارم که با دو دوست صمیمیام در پارکی نزدیک خانه در حال قدم زدن بودیم.یکی از دوستانم در مورد احساسات متناقضش میگفت و احساساتی که در موردشان عذابوجدان داشت.میگفت عشق دست آدم نیست،تو تصمیم نمیگیری که کی بیاید و کی برود،میآید و میرود و تو تنها نظارهگری.تنها کاری که از دست تو ساخته است این است که به دنبالش بروی یا نه،در دلت کاری نمیتوانی بکنی و تنها اختیار جسمت را داری.من نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم بهترین لحظه برای گفتن همین لحظه است.کسی من را سرزنش نخواهد کرد،حتما درکم میکنند.در سکوتی که ایجاد شده بود حرفش را آرام ادامه دادم که وقتی عشقت نسبت به کسی باشد که تنها نیست و همراهی دارد،همه چیز سختتر میشود.دوستانم حتی لحظهای هم مکث نکردند تا من برای حتی یک ثانیه حس کنم کسی را دارم که من را میفهمد.هر دو با عصبانیت فریاد زدند نه!این درست نیست،این انسانی نیست،این اتفاق اصلا قابل قبول نیست و.... من دیگر نمیشنیدم و خودم را میدیدم که آب را گلآلودهتر میکردم و ردیفی آجر به دیوار کلفت بینمان اضافه میکردم.

هیچوقت دلیلش را نخواهی فهمید.دلیل اینکه چرا او تو را دوست داشت و دیگری را نه.دلیل اینکه تو چرا او را دوست داشتی و دیگری را نه.نمیدانم دلیلی وجود دارد و نخواهیم فهمیدش یا اصلا دلیلی ندارد.بعد از تمام اتفاقات،وقتی همکار تازه با لبخند به سویم آمد،من هم فقط لبخند زدم و فکر کردم خوب شد دیروز موهایم را رنگ کردم و موهایم دورنگ نیست،خوب شد امروز کمی آرایش کردم و خوشحال شدم که قدش نه کوتاه است و نه خیلی از من بلندتر.

خانم مهندس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:45 توسط مهندس |
مقام زن در ايران باستان
در ايران باستان هميشه مقام زن و مرد برابر و در كنار هم ذكرشده است، حتي گروهي از ايزدان مانند آناهيتا زن هستندو در ميان امشاسپندان ، امرداد و خرداد و سپندارمذ ، كه صفات اهورامزدا است زن ميباشند.
 در زمان شاهنشاهي هخامنشيان ، براساس لوح هاي گلي تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ هاي شاهان هخامنشي دست داشتند و دستمزد برابر دريافت مي نمودند، پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن نهائي سنگ نگاره ها و همچنين دوخت و دوز و خياطي بوده است. بنابراين در شاهنشاهي بزرگ هخامنشي با برابري و تساوي خقوق زنان با مردان سر و كار داريم.
بايد خاطرنشان كرد كه زنان در زمان بارداري و با بدنيا آوردن كودكي براي مدتي از كار معاف ميشدند ، اما از حداقل خقوق براي گذران زندگي برخوردار مي گشتند و علاوه بر آن اضافه خقوقي بصورت مواد مصرفي ضروري زندگي دريافت مي نمودند، همچنين در گل نوشته هاي تخت جمشيد شاهد آن هستيم كه در كارگاههاي خياطي ، زنان بعنوان سرپرست و مدير بودند و گاه مردان زيردست زنان قرار مي گرفتند.
اما زنان خاندان شاهي از موقعيت ديگري برخوردار بودند ، آنان مي توانستند به املاك بزرگ سركشي كنند و كارگاه هاي عظيم را با همه كاركنانش اداره و مديريت مي كردند و درآمدهاي بسيار زياد داشتند ، اما بايد خاطرنشان كرد كه حسابرسي و ديوان سالاري هخامنشي حتي براي ملكه هم استثنا قائل نمي شد و محاسبه درآمد و مخارج از وي مطالبه مي كرد.
در يكي از گل نوشته ها ( لوح هاي گلي ) رئيس تشريفات دربار داريوش بزرگ دستور تحويل 100 گوسفند را به ملكه صادر مي كند تا درجشن بزرگ تخت جمشيد كه 2000 مهمان دعوت شده بودند ، بكار روند.
دريكي از مهرهاي بدست آمده از تخت جمشيد زني بلندپايه در صندلي تخت مانندي نشسته و پاهايش را روي چهارپايه اي گذارده و گل نيلوفري در دست دارد و تاجي برسرنهاده كه چادري روي آن انداخته شده است و به تقليد از مجلس شاه ، نديمه اي در برابر او ايستاده و عود سوزي در آن ديده مي شود. اين مهر يكي از زنان ثروتمند دربار هخامنشي است كه نقش مهمي در مديريت جامعه داشته است و دستورات خود را به اين مهر منقوش مي كرده است.
بنابراين با كمك گل نوشته هاي تخت جمشيد تصويري كاملا نو از زنان و ملكه هاي هخامنشي بدست مي آوريم كه برخلاف ادعاي نويسندگان يوناني ، كه آنها را عروسكهايي محبوس در حرم سراها مي دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئين هاي مذهبي شركت مي كردند ، بلكه در صحنه زندگي و در اداره امور كشور هم نقش و شخصيت مستقل خويش را حفظ مي كردند . بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نشان مي دهد، كه زن در دوران فرمانروائي هخامنشيان بويژه در زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بودند كه در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت .
خانم مهندس
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط مهندس |
چند جمله کپی!

وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو :همه اش تقصير من بود 

جكسون براون

 
·       اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .
گوته
 
·       آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .
چيني
 
·       وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در كنار تنور ايستاده است .
كريستيان بوبن
 
·       اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم .
شكسپير
 
·       استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي .
گوته
 
·       بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي .
فوخ
 
·       بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .
لومباردي
 
·       اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.
سقراط
 
·       عادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .
شكسپير
 
·       از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ............ ..
گوته
 
·       ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند .
( البته از ديد اسپانيولي ها )
 
·       در روز عشاق براي دوستت كارتي بفرست و روي آن بنويس : « از طرف كسيكه فكر ميكند تو بينظيري » .
براون
 
·       عشق ما را ميكشد تا دوباره حياتمان ببخشد .
بوبن
 
·       مردان آفريننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان .
رومن رولان
 
·       جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .
مارک تواين
 
خانم مهندس
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:8 توسط مهندس |
موش و تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد
 
خانم مهندس
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:4 توسط مهندس |
بال هایت را کجا گذاشتی؟!


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست

خانم مهندس

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:40 توسط مهندس |
درسهاي زندگي

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .


در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه
انجام مي دهيم دوست داشته باشيم .

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن
واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده
است ، دچار آفت مي شود .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست
خانم مهندس
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:46 توسط مهندس |
توصیه های بیل گیتس
«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

خانم مهندس

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:42 توسط مهندس |
نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه
آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد
.
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش
دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم
بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد
بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه
در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او
بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي
سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة
اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است...

خانم مهندس

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:32 توسط مهندس |
عشق قورباغه ای!
HydroForum ® Group
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:18 توسط مهندس |
عشق کامپیوتری
کاشکي که مانيتورت بودم،هميشه رخ به رخت بودم. کاشکي که کيبوردت بودم،هميشه زير انگشتات بودم. کاشکي که هدفونت بودم،هميشه در گوشت بودم. کاشکي که موست بودم،هميشه توي مشتت بودم. کاشکي که پسوردت بودم،هميشه توي فکرت بودم 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:40 توسط مهندس |
اصل قورباغه ای!
اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک  ظرف  آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟
بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!
حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟
استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.
نتيجه اخلاقي داستان!
زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و   وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.
سوال؟
اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟
البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !
اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.
براي کساني که  ورشکسته مي شوند ،اضافه  وزن  مي آورند يا طلاق  ميگيرند  يا آخر ترم  مشروط  مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟
زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.
اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!
ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.
خلاصه کلام
شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد وپايين بيفتيد.
 
برگرفته از کتاب ارزشمند آخرين راز شاد زيستن
نوشته آندره متيوس
 
خانم مهندس
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 3:16 توسط مهندس |
مهمترین سوالات زندگی

تصور کنید زندگی تان به پایان رسیده و در عالم برزخ در اتاقی بزرگ منتظرید تا با شما مصاحبه شود و به نامه اعمال تان رسیدگی کنند. برگ کاغذی به شما داده اند که روی آن پرسشی است که می بایست به آن پاسخ دهید. پاسخی که به این پرسش مهم و اساسی خواهید داد، چگونگی زندگی شما در جهان آخرت را رقم خواهد زد. فکر می کنید این پرسش چه خواهد بود؟
لحظه ای به آن فکر کنید. آیا فکر می کنید خداوند از شما خواهد پرسید: «در فلان سال چقدر مالیات پرداخت کردی؟ یا چقدر پول خرج خودت کردی؟ »
معتقدم آن پرسش مهم و اساسی هیچ یک از این پرسش ها نخواهد بود. به نظر من بعد از مرگ فقط خواهند پرسید: «چقدر خوب عشق ورزیدی؟».«زندگی چه تعداد از انسان ها را به گونه ای مثبت از خود متأثر ساختی؟ ».« قلب چند نفر را شاد کردی؟ » « خودت را چقدر دوست داشتی؟ » « آیا دانستی برای چه به دنیا آمده بودی؟ ».
چنانچه ما نیز در یک یک روزهای زندگی مان این پرسش ها را از خود بپرسیم، و بدنبال آن باشیم که پاسخ مناسبی برای آن ها داشته باشیم و خود را معتقد سازیم که الگوی مناسبی از ارزش هایی که تبلیغ و تجویز می کنیم، باشیم و خود تبلور تحقق تغییراتی باشیم که دوست داریم در دنیا شاهد و نظاره گر آن باشیم، آنگاه جهان دستخوش تغییر و تحولی بسیار شگفت، عظیم و زیر بنایی می شود و صلح، آراستگی و خوشبختی همه جا حاکم می شود.
 
"باربارا دی آنجلیس"
خانم مهندس 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:58 توسط مهندس |
زن و مرد
زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...
مرد یعنی غرور، زن یعنی شکست غرور ... مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید ...
مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی...مرد یعنی حتما ، زن یعنی هرگز ...
مرد یعنی اصرار ، زن یعنی انکار ... مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا ...
مرد یعنی دیدن ، زن یعنی چشم فرو بستن ...
مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم...
مرد یعنی منطق ،زن یعنی احساس...
مرد یعنی حکومت ،زن یعنی اطاعت ...
مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت...
مرد یعنی رهایی،زن یعنی تسلیم ...
مرد یعنی شرافت،زن یعنی نجابت... مرد یعنی نهایت ،زن یعنی بدایت...
مرد یعنی خشونت ،زن یعنی لطافت... مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت ...
مرد یعنی من،زن یعنی ما... مرد یعنی صلابت،زن یعنی قداست ..

مرد یعنی  پیمودن ، زن یعنی صبوری...مرد یعنی اکنون،زن یعنی فردا...
مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...مرد یعنی رهبر،زن یعنی راهبر ...
مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده... مرد یعنی خواستن ،زن یعنی کاستن .
مرد یعنی ربودن،زن یعنی کشش ...مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای...
مرد یعنی یک جرعه هوس،زن یعنی جام لبریز نفس...
مرد یعنی شوهر ،زن یعنی همسر ..
مرد یعنی سالار ، زن یعنی ره سپرده به دامان یار...

مرد یعنی نیمی از وجود ، زن یعنی نیمه دیگر ...
مرد یعنی پدر ، زن یعنی مادر ...
و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ،
مرد یعنی انسان یعنی دریای احساس یعنی دوست داشتن جاودانه
 یعنی تکیه گاه وجود یعنی آرامترین خلقت ..
و زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار
و مرد یعنی واژه ی غیرت و مردانگی یعنی هستن ..شدن و گشتن
و زن یعنی مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه
 یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت
و همسفر راه پررمزو راز زندگی و در یک کلام مرد یعنی پدر برای آنکه در باغ
عشق و وفا و صفایش در دامانت خواهد بالید
و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم مرد ...
و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق ..
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:52 توسط مهندس |
عشق...
 
HydroForum ® Group
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:49 توسط مهندس |
اسکناس مچاله
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
 
دست همه حاضرین بالا رفت.
 
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
 
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
 
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
 
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که

می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم
خانم مهندس
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:17 توسط مهندس |
دروغ شرافتمندانه
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده!!!
خانم مهندس
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:15 توسط مهندس |
ما کی هستیم؟!
این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در

فضای 
بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان

نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
 
 
 
 
 

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تم