1- مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.
1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.
1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.
1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.
1- “بله” یا “خیر” بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.
1- هر مطلبی که شیش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.
1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.
1- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.
1- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور
1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.
1- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید “هیچی” ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره
1- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم
1- شما به اندازه ی کافی لباس دارید
1- شما کفش، زیادی هم دارید
1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب
1- ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم. ولی اینو میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

شواهد علمی نشان می دهند که عشق های طولانی مدت و پایدار و آرامش بخش، اثرات مفید بسیاری بر سلامت بدن دارند. کاهش فشار خون، کنترل بهتر استرس، تقویت سیستم ایمنی بدن، تنها نمونه هایی از اثرات اعجاب انگیز عشق بر سلامت عمومی بدن هستند.
عشق و سلامتی از راههای مختلفی به هم گره خورده اند. انسان نیازمند ارتباط است و وقتی ارتباطاتش را گسترش می دهد به منافع زیادی دست پیدا می کند که شاید یکی از گرانبهاترین این منافع عشق است.
در ادامه ۱۰ رابطه عشق با سلامت بدن که توسط تحقیقات علمی به اثبات رسیده اند، ارائه می شود:
۱- مراجعه کمتر به پزشک
تحقیقات ثابت کرده اند که روابط عاشقانه باعث ابتلا کمتر به بیماری ها می شود. تا کنون کسی نتوانسته علت این ارتباط بین عشق و سلامت را به طور دقیق توضیح دهد، ولی فرضیات مختلفی در این رابطه مطرح شده اند. عده ای بر این عقیده اند که کلا سیستم بیولوژیکی انسان به گونه طرح ریزی شده است که همیشه باید در اجتماعات کوچک و با دیگران زندگی کند و اگر چنین اتفاقی نایفتد سطح استرس در فرد بالا رفته و این خود منجر به ضعف سیستم ایمنی و ابتلا به بیماری های مختلفی می شود. فرضیه دیگر این است که افرادی که دارای رابطه عاشقانه با یکدیگر هستند، بیشتر مواظب سلامت یکدیگر هستند. برای مثال یک همسر و دوست واقعی بیشتر می تواند شما را به خوردن سبزیجات و میوه ها و یا رعایت بهداشت دهانتان تشویق کند. وتمام این عادت های خوب مساوی است با ابتلا کمتر به بیماری ها.
۲- کاهش احتمال ابتلا به افسردگی و سو مصرف مواد
مطابق گزارش Health and Human Services داشتن یک رابطه عاشقانه بلند مدت باعث کاهش ابتلا به افسردگی در مردان و زنان می شود. همچنین مطابق همین گزارش کاهش استفاده از مشروبات الکلی و اعتیاد به مواد مخدر نیز از دیگر اثرات یک رابطه عاشقانه بلند مدت مخصوصا در جوانان است.
۳- کاهش فشار خون
محققان به این نتیجه دست یافته اند که افراد دارای روابط عاشقانه پایدار دارای فشار خون بهتری هستند. و در مقابل، نوسانات فشار خون در مواجهه با هیجانات در افراد فاقد این روابط بیشتر است.
۴- اضطراب کمتر
محققان در University of New York اقدام به گرفتن تصاویر MRI از مغز افرادی که دارای روابط عاشقانه بودند کردند(Functional MRI). آنها مشاهده کردند که در این افراد قسمت هایی از مغز که باعث ایجاد وابستگی می شود فعال تر، و قسمتی از مغز که باعث ایجاد اضطراب و دلهره می شود، دارای فعالیت کمتری است. نتایج این مطالعه در کنفرانس سال ۲۰۰۸ Society for Neuroscience ارائه شد.
۵- کنترل طبیعی درد
نتایج Functional MRI همچنین نشان داد که قسمتی از مغز که باعث کنترل درد می شود نیز در افراد دارای روابط عاشقانه پایدار، فعال تر است. در مطالعه دیگری که ۱۲۷۰۰۰ نفر در آن شرکت کرده بودند، به اثبات رسید که در افرادی که دارای روابط عاشقانه هستند، میزان بروز سردرد و کمردرد بسیار کمتر از سایر افراد است.
۶- کنترل بهتر استرس
اگر عشق باعث کنترل درد می شود، آیا نمی تواند بر روی استرس تاثیر مثبت داشته باشد؟
تحقیقات وجود این اثر مثبت را اثبات کرده اند. چنانچه شما با یک شرایط استرس زا روبرو شوید و در این حین فردی که شما را دوست دارد در کنار شما باشد، قاعدتا بهتر می توانید آن شرایط را تحت کنترل خود درآورید.
۷- تقویت سیستم ایمنی و کاهش ابتلا به بیماری ها
همانطور که می دانیم، روابط عاشقانه باعث کاهش استرس و اضطراب و افسردگی می شوند که این موارد هم به نوبه خود باعث افزایش قدرت دفاعی بدن می شوند. محققان در Carnegie Mellon University به این نتیجه رسیده اند که افراد دارای روابط عاشقانه در مواجهه با ویروس سرماخوردگی و آنفلوانزا، کمتر از دیگر افراد به این بیماری ها مبتلا می شوند.
۸- بهبودی سریع تر زخم ها و بیماری ها
قدرت روابط عاشقانه باعث افزایش سرعت بهبودی پس از ابتلا به بیماری ها و زخم ها می شود. محققان در Ohio State University Medical Center بر روی منطقه محدودی از پوست افراد مورد مطالعه جوش هایی را ایجاد کردند و سپس روند بهبودی را در افراد مورد بررسی قرار دادند. نتایج نشان داد که سرعت بهبودی جوش ها در افرادی که تازه ازدواج کرده بودند دو برابر بیشتر از افرادی بود که مجرد و فاقد روابط عاشقانه بودند.
۹- طول عمر بیشتر
یک کار تحقیقاتی بزرگ در دهه ۱۹۹۰ به مدت ۸ سال انجام شد و موضوع آن “بررسی اثر ازدواج های بر پایه عشق بر بروی میزان مرگ و میر” بود. نتیجه این تحقیق به این صورت منتشر شد که “میزان مرگ و میر در افرادی که ازدواج کرده بودند به میزان ۵۸% کمتر از افرادی بود که هرگز ازدواج نکرده بودند.”
۱۰- زندگی شاد تر و راحت تر
بنا بر مطالعه ای که در Journal of Family Psychology منتشر شد، شاد بودن بیش از اینکه به میزان درآمد خانواده وابسته باشد، به میزان صمیمیت و کیفیت رابطه افراد خانواده وابسته است. همچنین شواهد دیگری نیز وجود دارد که وجود عشق در خانواده باعث افزایش قدرت افتصادی خانواده نیز می شود.
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت
آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
وقتی به موضوع ((خدا)) رسید
آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد
:مشتری پرسید
چرا باور نمیکنی؟
:آرایشگر جواب داد
کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت
نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند
آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد
مردی را دید با موهای بلند و کثیف
و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
:و به آرایشگر گفت
میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند
:آرایشگر گفت
چرا چنین حرفی میزنی؟
من اینجا هستم. من آرایشگرم
همین الان موهای تو را کوتاه کردم
:مشتری با اعتراض گفت
نه. آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که
بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند
مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است
!خدا هم وجود دارد
فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

گاهی اوقات آدمها به یکی از این فرشته کوچولو ها نیاز دارن تا حرفایی رو که نمیشه به زبون آورد به مخاطب برسونن.

گاهی اوقات آدمها نمی دونن تولد یه دوست رو چه طور تبریک بگن.

گاهی اوقات آدمها همه چیز رو از پشت شیشه ی بارونی قشنگ و ناز می بینن.

گاهی اوقات آدمها عقلشون به بعضی چیزا قد نمی ده.

گاهی اوقات آدمها دیگه نمی دونن چی کار کنن یا چی بگن.
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما”، چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد، چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدونی خوب می گویم، ۲۰ دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید و سپس به پدر نگاه کرد و گفت: می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود
که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو،
فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار می کنم و
برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن
پول از من چنین سوالی بپرسد؟ بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر
کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی
بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم
پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه
ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و
غرولندکنان گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای این که پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من
۲۰ دلار دارم، می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم…
کلاس دهم
|
دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی میکنم . امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازهی کافی نداشتم واسهی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغها رو توش بزنم .
سهشنبه
ما تصمیم گرفتیم واسهی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیهی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس ، سسزدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسهشون سالاد رو سرو میکردم اون جور عجیب و شگفتزده به من نگاه میکردن.
چهارشنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسهی این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستوشو کنین. پس من آبگرمکن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .
پنجشنبه
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسهش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم . تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین .
خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره.
ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
نمیدونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.
جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همهی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک . (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونهی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.
شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسهی مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد . قبلا به این نکته تو مزرعهمون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفشهای خوشگلش ...وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود..
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شمارهی 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود.
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسهش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد آخه چرا من ؟ چرا من؟
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه .... مطمئنم ...
زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.
يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.
همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.
لازم به ذکر است بگم آقای مورفی منفی بافترین افراد زمین است و در آخر هم جانش را از دست می دهد به خاطر منفی بافیهایش
شما همیشه مثبت بیندیشید که همه چیز مثل من بر وفق مرادتون می شه
قانون صف
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
آمريكا :
جنس: دختر ؛ مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده ؛ سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی
موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی
یک صحنه در حال فعالیت: دراز
کشیده روی سینه، پاها باز … در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه
۴.۵ سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا… به مدت ۷ ساعت. فعالیت های
اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو
گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ
محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی
“فمینیست های مذکر گرا” ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ کالیفرنیا….
آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.
نوع لباس: شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now
نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!
قد: مایکل جکسون منهای ۲۰ سانت
تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد موتور پایین می آید
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا موضوع قالب اس ام اس: “رسیدی خونه عزیزم؟“
موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد موسیقی مورد علاقه: کانتری
بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب
محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی،
گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار،
یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو
ايران:
جنس: دختر
مکان: شمال غرب تهران، ایران سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات:
فوق دیپلم برق شاخه الکترونیک ، دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار
موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی C پلاس پلاس بر روابط دختر و
پسر یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار
ترانه جدید امینم روی ساعد دست نوشته می شود.
فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک
۲۰۶ با همکلاسی ها و کل کل دست فرمان با پسری که تویوتا کمری دارد. آخرین
باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم…. در خانه
دانشجویی دوستان و همین الان نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با
عکس “۵۰ سنت” ، کتانی به سایز ۵۲
نوع آرایش:لب : بریتنی مو: کامرون دیاز تتو ابرو: آنجلینا جولی سایه: شقایق فراهانی سینه: رنه زوئلنگر
قد: یک چهار پایه + ۲۰ سانت تاثیر وزنی: روی کاپوت ماشین بیفتد…. دوباره بر می گردد بالا !
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی ۱۶۷ تا
موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ،سلامت جسمی روحی و کلمات قصار آنتونی رابینز
موضوع جالب روی دست: جای
تیغ روی مچ
موسیقی مورد علاقه: هیوی متال
بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری
محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی، یک بسته اولترا لایت
توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟
توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست .
توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن .
توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنناسب هر کدوم برنده شد ، معشوقمال اون میشه .
توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولیو مدتی مال دومی باشه .
توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه .
توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما تکرار میشه .
توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه .
توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن .
توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته ازدختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه .
توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه .
توی ایران: فقط پول موضوع رو حل می کنه پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کن و خواستگاری که پولدار تر و گردن ........ تره رو انتخاب می کنن عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به در کنه یا افسردگی می گیره

از خواننده های محترم عذر خواهی می کنم به دلیل جالب بودن این عکس این رو توی وبلاگم گذاشتم
لطفا ً برداشت خاصی نشود.منظور خاصی در میان نیست
نظر هم بدین
مهندس از دست داره می ره ها
داره دل می بازه
بعد از 6 ماه داره می فهمه که یک دختر خوب هم پیدا میشه
داره بهش زیاد فکر می کنه
اونو تو زندگی آیندش میبینه
اما همیشه می ترسه از آینده نکنه که عوض بشن هردوتاشون
شایدم دست زمونه بینشون فاصله بندازه و بد تر از اون خیانت که این بار شک دارم مثل دفعه قبل مهندسمون به زندگی عادی بتونه برگرده
برامون دعا کنین شاید اون ندونه چقدر داره تو زندگیم مهم میشه
اما اون دختریه که منو واسه خودم می خواد.باهام مهربونه
تو روزای سخت و آسون و غمناک و شاد زندگیم باهام بوده
منم خیلی خاطرشو می خوام
بله اینم از مهندس ما
اما هنوز برای شروع یک زندگی احتیاج به شناخت خیلی بیشتری داریم
و زمان بیشتری
تا بشه شرایط رو ایجاد کرد.....
لا اقل تا 3 سال دیگه
برام دعا کنین و برامون
به امید اینکه همه عشقا باعث شادی و نیرو بخشیدن به آدما بشن نه افسرده و تنها کردنشون
بای بای
سال ۱۲۳۰ :
مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!
– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!
سلام
من برگشتم
نمیدونید زندگی آزاد چه لذتی داره
بهم امید بدین که بنویسم
به یاد همتون بودم
شاد باشین این یک دستوره
از طرف جناب سروان
بای
همسر آینده ام...!!!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر
می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر
است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم
و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر
از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم
که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش
یادآور تو و آن شب باشد!
اگر
عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم
تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان
بوده ای!
اگر
دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از
عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمیشود!
اگر
می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم
می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان
همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس
چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر
جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود
تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای
مادیات است.

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول
خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد،
تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق
ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه…
دوستان عزیز این حکایت شاید تخیلی و رویایی باشد ولی در زندگی ما از این موارد زیاد افتاق می افتد و ما همه به جنبه بد آن دل می سپاریم، این داستان کوتاه می تواند تا حدی راهگشای ما در مشکلات باشد.
دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .
فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته جوان تر از او پرسید چرا چنین کاری کردی ؟ او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند»
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند .
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را در حالیکه گریه می کردند دیدند. گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود .
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ آن خانواده اولی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد، فرشته پیرتر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنها بسیار بددل و حریص بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم. جوان همانطور که گفتم: «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند» و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریمخورشید با تمام توانش می تابید و کارگر از شدت گرما و عرق بیحال شده بود.
تصمیم می گیردکه کمی بنشیند و استراحت کند. در همین مدت با خود فکر می
کند که این خورشید چقدر پرنور و گرم است. خورشید خیلی بزرگ و زیبا هم
هست. ای کاش من خورشید بودم. همین موقع تبدیل به خورشید می شود. از نگاه
خورشید همه چیز را می توانست ببیند. روی زمین هر چه می گذشت او خبردار می
شد و می توانست زمین را گرم کند, آبها را بخار کند و یا یخ ها را ذوب
کند. تا اینکه ابری جلوی اورا گرفت و مانع از تابیدن او به زمین شد. با
خود اندیشید که ابر چقدر نیرومند است که می تواند جلو مرا بگیرد. ای کاش
من هم یک ابر بودم که ناگهان تبدیل به ابر می شود. در آن حال باز زمین را
می توانست ببیند, مانع از تابیدن خورشید می شد و هر جا می خواست می
بارید. اما بادی شروع به وزیدن کرد و او را از آنجا دور کرد. باد هر کجا
که می خواست او را می برد. ابر تصمیم گرفت که باد باشد چراکه نیروی او
بیشتز است. تبدیل به بادی شد و شدیدا شروع به وزیدن کرد. هر کجا می خواست
می رفت و ابرها را جابجا می کرد اما دیری نپایید که کوه بلندی سد راهش
شد. باد هر کاری کرد نتوانست رد شود. باد با خود گفت این کوه نیرومندترین
چیزیست که دیده ام چراکه مانع از عبور من می شود. ای کاش من این کوه
بودم. به آرزویش رسید و تبدیل به کوهی شد. آن کوه بزرگ بود و استوار بر
زمین و می توانست از حرکت باد و ابرها جلوگیری کند. تاره به این نتیجه
رسیده بود که کوه بودن از همه چیز بهتر است اما درد شدیدی احساس کرد و
افکارش به هم ریخت. احساس کرد کسی در حال کندن بدن اوست. نگاهی به پایین
انداخت و دید کارگر ساده ای در حال کار و کندن سنگ هایش است. در تعجب بود
که چطور چنین موجود کوچکی می تواند به او آسیب رساند. همان موقع درسش را
فهمید و از خدا خواست که دوباره همان کارگر ساده باشد.

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
جای همتون خالی دیشب خیلی شب عجیبی بود.
چیه تعجب کردین بعد از چند وقت خودم دارم می نویسم؟
راستش خودمم دارم تعجب می کنم چرا دارم می نویسم.
دیروز یکی از زوزهای بسیار عجیب من بود
از صبح برای امتحان زبان عصر درس م یخوندم
سر امتحان کلی خندیدیم و امتحانو خوب دادیم
می خوام کمی از دل تنگی بگم برا استاد زبانم و برا بچه های کلاس
واقعا ً این دو ترم کلاس ها عالی بودن و این ترم آخر استادی که فوق العاده بود و من هرگز فراموشش نخواهم کرد
دیروز با استاد و بچه های کلاس رفتیم کافی شاپ بعدشم رفتیم پیتزایی.....
کلی هوش گذشت.
استادمون ماها رو دوست من صدا می زد.
ما هم افتخار می کنیم که چنین دوستی داشته باشیم.
تقدیم به تمام معلم ها و استاد های خوب دنیا.....
شاد باشین و پیروز
بای
بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهاي خود را به
شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم،
آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود. ولي در ميان آنها يكي كه
بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود
آن را ارزان بفروشد.
كسي از او پرسيد: «اين وسيله چيست؟»
شيطان پاسخ داد: «اين نوميدي و افسردگيست.»
آن مرد با حيرت گفت: «چرا اين قدر گران است؟»
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون اين مؤثرترين وسيلة من است.
هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در قلب
انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را
به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر آنچه
ميخواهم بكنم. من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام.
به همين دليل اين قدر كهنه است.
-تولد تا١٠ سالگي : در اين دوران تمام هم و غمشون اينه كه بتونن مثل پسرا ايستاده به ديوار جيش كنند (گلاب به روتون)
-١٠ سالگي تا ٢٠ سالگي : دراين دوران با اينكه همچنان تلاش ميكنه كه روياي دوره اول زندگيشو جامه عمل بپوشونه ولي به مرور زمان در اثر كتك هاي كه از مامانش ميخوره (بخاطر كثيف كردن خودش و نصيحت هاي باباش
-٢٠ سالگي تا ٣٠سالگي : ديگه اين يكي رو همه ميدونن پس ديگه نياز به گفتن نيست. فقط يك نصيحت : گشتم نبود نگرد نيست!
- ۳۰ سالگي تا ٤٠سالگي : اونايي كه از مرحله قبل نتونستن جون سالم به در ببرند همچنان اندر خم يك كوچه اند ولي دسته دومي ها خرشون از پل رد شده ولي همچنان دنبال جبران مافات هستند بخاطر همين آرزشون اينه كه صاحب يه كارخونه مواد آرايشي باشند!
-٤٠ سالگي تا ۵۰ سالگي : در اين دوره ارزش و وزن آرزوهاشون اگه كمتر از ارزش روياهاي دوره اول زندگيشون نباشه بيشتر نيست تو اين دوره آرزو دارند شوهرشون يك بار هم كه شده بهشون بگه "عزيزممممممممم" ولي اي دل غافل كه از سنگ صدا در مياد ولي از دهن شوهره اين حرف در نمياد!
لازم به ذكر است كه دختر ها آرزوهاي زيادي در طول زندگيشون ميكنند ولي اون بالايي ها مهمترين ومعمول ترينشون بودند!!!!
اینك كه به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و كشور های جهات اربعه را به
سرگذاشته اعلام می كنم كه تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت
را به من می دهد دین آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم محترم
خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زیر دستان من دین و آیین و رسوم
ملتهایی كه من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهید یا
به آنها توهین نمایید.
من از امروز كه تاج سلطنت بر سر نهاده ام تا روزی كه زنده هستم و مزدا توفیق
سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را به هیچ ملتی تحمیل نخواهم
كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت خود قبول كند یا ننمایید و هر گاه نخواهد
مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد.
من تا روزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسی به دیگران ظلم كند و اگر
شخصی مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد
و ستمگر را مجازات خواهم كرد.
من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت مال غیرمنقول یا منقول دیگران
را به زور یا به نحوی دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال دیگری را به بیگاری
بگیرد و بدون پرداخت مزد او را یه كار وا دارد.
من امروز اعلام می كنم كه هر كس آزاد است كه هر دینی را كه میل دارد
بپرستد و در هر نقطه كه میل دارد سكونت كند مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غصب
ننمايد و هر شغل را كه میل دارد پیش بگیرد و
مال خود را به هر نحوی كه مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینكه
لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می كنم كه هر كس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ كس را
نباید به مناسبت تقصیري كه یكی از خویشاوندانش كرده مجازات كرد و مجازات
برادر گناهكار و بر عكس ممنوع است و اگر یك نفر از خانواده یا طایفه ای مرتكب
تقصیر می شود فقط مقصرباید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی كه به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می كنم نخواهم گذاشت
كه مردان و زنان به عنوان غلام و كنیز بفروشند و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و كنیز
بشوند و رسم بردگی باید به كلی از جهان بر افتد.
از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجرای تعهداتی كه نسبت به ملت ایران و بابل
ملتهای ممالك اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.









